و سه دختر : خمانى ، فرهنگ ، بهمن دخت ، و چون بهمن گذشته شد ، ساسان زاهد گشت و به عبادت مشغول شد در كوه ، و دارا ، كوچك بود ، پس بيعت بر دختر بزرگتر كردند ، خمانى ، و چون او گذشته شد ، دارا بزرگ شده بود به پادشاهى بنشست ، و طبقه سوم از ملوك فرس كى ايشان را ساسانيان گويند از نسل اين ساسانند ، كى زاهد شد .
7 . خمانى « 1 » [ 1 ] بنت بهمن بن اسفنديار ، سى سال
نسب او و حال او ياد كرده آمد و به روايتى چنان است كى اين خمانى « 1 » مانند لقبى « 2 » « 3 » است امّا نام او شهر آزاد [ 2 ] بوده است .
8 . دارا « 4 » بن بهمن بن « 5 » اسفنديار ، دوازده سال
او را داراء [ 3 ] بزرگتر گويند و نسب و حال او ياد كرده آمد .
9 . دارا بن دارا بن بهمن ، چهارده سال
نسب او با پدر مىرود و اين دارا آن است كى به عهد اسكندر رومى كشته شد و آخر كيانيان او بود و بعد از آن دو طبقه كه ياد كرده آمد ، اسكندر رومى [ 16
f
] كى ذو القرنين بود ، بيامد و دارا كشته شد « 6 » و ملك او را صافى
شرح
كه مركب از دو جزء مىباشد جزء اول « و هو » به معنى « خوب و نيك » و جزء دوم « منه » به معنى « منش » بنا بر اين بهمن يعنى به منش ، نيك نهاد ، نيك انديش است . در اساطير زردشتى بهمن يكى از امشا سپندان است . ( فرهنگ نامهاى شاهنامه ، ج 1 ص 221 ) .
[ 1 ] . صورت ديگرى از « هماى » است كه گاهى « خماى » نيز آمده است ( ر ك بيرونى ص 106 طبرى ص 687 اخبار الطوال ص 29 ثعالبى ص 389 ) و اين اختلاف نتيجه اصوات مختلفى است كه حرف « مد » پهلوى دارد . كلمه هماى به معنى فرخنده و خجسته به صورتHu - mayaدر اوستا به كار رفته است و صورت پهلوى آنHumakاست كه اصلا به معنى عقاب مىباشد اما در ادبيات فارسى ، هماى را پرندهاى دانستهاند فرخنده و خجسته كه خوراك او استخوان است .هماى بر همه مرغان از آن شرف دارد * كه استخوان خورد و مردمان نيازارد .( سعدى )
[ 2 ] . بنا بر تاريخ طبرى شهر آزاد لقب هماى بود . ر ك طبرى 4 / 227 / 1 .
[ 3 ] . اين كلمه در پهلوىDarabاست كه به معنى دارنده مىباشد .
هامش
( 1 ) .p: هماى .
( 2 ) .p: ساسانند .
( 3 ) .bp: لغتى .
( 4 ) .p: دارا بن اسفنديار بن بهمن .
( 5 ) .B: ندارد .
( 6 ) .P: دارا كشت .