تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فارسنامه ابن بلخى ( فارسى ) — صفحة 395

مساهمون:

ص٣٩٥
رم الكاريان « 1 » ، [ 1 ] رم البازنجان « 2 » . [ 2 ] و چندان شوكت ، كى لشكر فارس را بودى ، ازين كردان بود [ ى ] كى سخت بسيار بودند [ با اسباب ] « 3 » و سلاح و چهارپايان و در عهد اسلام ، همه در جنگ‌ها كشته شدند و در جهان آواره « 4 » ماندند و هيچ كس از آن كردان نماند ، مگر يك مرد ، نام او « علك‌بور » « 5 » و مسلمان شد و نژاد او هنوز مانده است و اين ديگر كردان كى اكنون به پارس‌اند ، جماعتى بودند كى عضد الدوله ايشان را از حدود اصفهان آورده بود و نسل ايشان بماند ، اين است ماجراى احوال پارس و پارسيان . و امّا آنچ استفهام فرموده بودند [ 3 ] كى پارس را خوار مىسازد يا نيكوى ، معلوم شد و فرمان - اعلاه اللّه - ، ممتثل « 6 » [ 4 ] گشت . قاعدهء پادشاهى در جهان بر عدل و سياست و نيكويى نهاده است و چنان بايد كى هر يك را به جاى خويش به كار برند و اگر آنجا كى سياست بايد ، نيكويى كنند « 7 » يا آنجا كى نيكويى بايد ، سياست كنند ، زيان كار باشد و چنانك متنبّى « 8 » [ 5 ] گفته است :
شرح
[ 1 ] . رم احمد بن الحسن ، رم كاريان خوانند و آن رم اردشيرست . ( همانجا ) . [ 2 ] . در مسالك و ممالك خصوصيات هر يك از اين رم‌ها آمده است و اصطخرى درباره اين رم مىنويسد : در اعمال اسپاهان صنفى از بازنجان باشند به رمّ شهريار و از اين بازنجان چيزى در عمل پارس نيست ليكن آنجا ضياع و اسباب دارند . . . و رم كاريان ، يك حدّ به رم بازنجان دارد . ( ص 102 و 103 ) . [ 3 ] . خطاب به ابو شجاع محمد بن ملكشاه است كه به قول مؤلف كتاب ، راى او چنان بود كه [ مؤلف ] نهاد و شكل و سير ملوك پيشين فارس و عادات حشم و رعيت آن و چگونگى آب و هوا و شمار آن را روشن كند . . . » ، اينك پس از تفصيل كتاب درباره شهرها و راه‌ها و دريا و . . . به اخلاق مردم فارس و روحيات آن مىپردازد ، ، ، و به احترام ، دوم شخص مخاطب را به صورت سوم شخص جمع به كار مىبرد . يعنى به جاى اينكه بگويد « استفهام فرموده بودى » مىگويد : « استفهام فرموده بودند » . [ 4 ] . فرمانبردارى شده . [ 5 ] . شاعر معروف عرب ، متولد كوفه به سال 303 و مقتول به سال 354 . اين شاعر در خدمت عضد الدوله ديلمى بود . ( معين ) .
هامش
( 1 ) .B: الكاربان . ( 2 ) .B: البادمجانP: الباديجان . ( 3 ) . نارساست شايد بتوان خواند : « با اسباب » . ( 4 ) .B: اوراه . ( 5 ) .P: بود . ( 6 ) .P: متمثل . ( 7 ) .P: كند . ( 8 ) .B: مسى .P: منشى ر ك ديوان مشى ص 533 .