گشتند و اصل اين قوم در آن وقت دو برادر بودند :
يكى محمّد بن يحيى و اين محمّد پدر سلك بود ، كى حسويه پسر اوست .
و ديگر نمرد بن يحيى و اين نمرد « 1 » پدر مما [ 1 ] بود كى ابراهيم بن مما پسر اوست . و محمد بن يحيى برادر بزرگتر بود و دارابجرد به حكم او بود ، در فترت ديلم ، اين محمّد بن يحيى كى جدّ حسويه بوده است ، پنج نوبت زد [ 2 ] و اين معنى ، آيين ماند ميان ايشان تا اكنون كى اتابك چاولى برداشت [ 3 ] و چون محمّد بن يحيى فرمان يافت [ 4 ] ، از وى دو پسر ماند يكى بيان نام و دوم سلك . و بيان به حكم آنك پسر بزرگتر بود به جاى پدر نشست و عمّ او نمرد ، كى جدّ ابراهيم بن مما ، بود بيان را بكشت و دارابجرد به دست گرفت و در آن وقت فضلويه مستولى بود ، سلك ، نزديك فضلويه رفت و به وى استعانت كرد و مدد آورد تا خون برادر خواهد ، فضلويه ، اين اعمال كى اكنون حسويه دارد ، به دو داد « 2 » : ايج و فستجان اصطهبانات [ و ] دراكان « 3 » ، بعضى از دارابجرد و چند نواحى ديگر . و سلك پايگاه خويش محكم گردانيد و خصومت ميان او و نمروديان ، قايم گشت و آن خلاف ميان بنى اعمام همچنان مانده است .
شرح
[ 1 ] . « فضلويه به هر ناحيتى ، اميرى را از شبانكاره فرستاد ، امير ابو سعيد محمد ماما ( در وصّاف مما ، ص 225 ، تحرير تاريخ وصاف ) . و در شيراز نامه « محمد ممايى » . ( ص 61 ) . و اميرويه و مسعودى پسر قاورد بيك پسر چغرى بيك با شبانكاره مجادله كرد و خرابى تمام به نواحى فارس راه يافت و فضلويه ناچار به خدمت الب ارسلان رفت و تمامت فارس را مقاطعه كرد ، ولى عصيان آورد و خواجه نظام الملك او را محاصره كرد و در قلعه استخر محبوسش داشت و به قتل رسانيد و جلال الدين اتابك چاولى به فارس آمد و با نبيره فضلويه ، نظام الدين محمود بن يحيى بن حسنويه كه او را « محمويه » گويند در مهارلو محاربه كرده او را منهزم ساخت . . . ولى اتابك در گذشت ، ( به سال 510 ) و نظام الدين محمويه به قلعه دار الامان ايچ پناه برد ، ( فارسنامه ناصرى ، ص 242 ) .
[ 2 ] . پنج نوبت زدن : نقارهاى است كه پنج وقت بر در سراى ملوك مىزدهاند و اين از عهد سلطان سنجر مقرر شده است و پيش از اين سه نوبت مىزدند . ( دهخدا )
[ 3 ] . مقصود اين است كه اتابك چاولى اين آيين را برداشت .
[ 4 ] . درگذشت . مرد .
هامش
( 1 ) .B: محمد .
( 2 ) .P: اضافه دارد : « اين است » .
( 3 ) .P: داكان .