تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فارسنامه ابن بلخى ( فارسى ) — صفحة 389

مساهمون:

ص٣٨٩
كى پادشاه نبود آن بطن ، امّا از جمله اصفهبدان « 1 » بودند و در عهد اسلام ، چون لشكر عرب ، پارس بگرفتند ، اين قوم را چون ديگر پارسيان ، قهر كردند و آواره شدند و به شبانى و گوسپنددارى افتادند و مقام به « ضادشور بانان » كردند از « دشت آورد » « 2 » و آنجا مرغزار و آب است و اين اسماعيليان را چهار پا و گوسپند جمع آمد و نيز قوىتر شدند ، پس [ 165
f
] چون سلطان مسعود ، به اصفهان آمد و « 3 » تاش « 4 » فرّاش را بگماشت و آن روزگارى بود به اضطراب ، اين اسماعيليان « 5 » در اعمال اصفهان ، دست درازى مىكرده‌اند و راه مىداشتند ، تاش « 4 » فرّاش تاختن آورد و ايشان را بغارتيد و خلقى را بكشت و ديگران ، بگريختند و به كمه و فاروق رفتند و يك چندى آنجا مىبودند و پادشاهان پارس ديلم بودند ، پس ايشان را رضا نكردند كى آنجا باشند « 6 » و همه ساله از كوه به كوه مىگشتند تا به آخر روزگار با كاليجار ، برفتند و دارابجرد به دست گرفتند و دولت ديلم به انجام رسيده بود و دفع ايشان نتوانستند كردن و ايشان ، بسيار شدند و قومى « 7 »
شرح
از مرتبه خود تنزل نمود و ابو نصر بن عضد الدوله بر او خرج كرد و او نيز هزيمت گرفت و در قريه « دومان » از قراء اسفل شيراز به قتل آمد ، مدت سلطنت با كاليجار در خطه فارس چهار سال و شش ماه بود » . ( شيراز نامه ص 37 ) . در فارسنامه ناصرى به نقل از كامل ابن اثير و تاريخ و صاف آمده است كه : « . . . اجداد طايفه فارس شبانكاره از سپهبدان مملكت فارس بوده ، ستوران پادشاه را پرستارى داشتند و ستوران را از صحراى « رون » رحلة الشتا داشته بعد از انصرام عهد فاروق كه يزدجرد به استخر آمد ، اهل فارس سر از چنبر امتثال كشيدند . . . يزدجرد به داراب رفت و بزرگان شبانكاره با او موافقت داشتند و چون استخر گشوده شد ، عبد إله عامر با « هربذ » داماد يزدجرد كه حاكم استخر بود ، طريق مسالمت را رعايت داشت . . . و ميانه طايفه شبانكاره و اهل داراب با عبد الله عامر مسالمت در ميان بود و اسماعيل جد اعلاى فضلويه مدار امور هربذ گرديد و به مرور دهور بر خدم و حشم اسماعيل مىافزود تا زمان الب ارسلان ، كه نوبت سردارى شبانكاره‌ها به فضل بن حسن كه او را به زبان شبانكاره « حسويه » ( يا حسنويه ) مىگفتند ، رسيد او در عنفوان جوانى سپهسالار صاحب كافى اسماعيل بن عباد طالقانى وزير [ مويد الدوله ] ديلمى بود . در شهر صفر 430 تاش فراش . . . والى اصفهان . . . با لشكرى به فارس آمد ، مقاتله در پيوست با اهلى و جنود از مقام « رون » عزم داراب نمود . . . [ فضلويه در سال 447 بر فارس تسلط يافت ] بر هر ناحيتى اميرى را از شبانكاره . . . فرستاد ( ص 241 ) .
هامش
( 1 ) .P: اسپهبد . ( 2 ) .P: آورد . ( 3 ) .P: ندارد . ( 4 ) .P: تاش . ( 5 ) .BP: اضافه دارد « را » . ( 6 ) .P: بباشد . ( 7 ) .P: قوى .
فارسنامه ابن بلخى ( فارسى ) — صفحة 389 | منصور رستگار فسايى / ابن البلخي / رستگار فسايى