تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فارسنامه ابن بلخى ( فارسى ) — صفحة 376

مساهمون:

ص٣٧٦
قلعهء اصطهبانان « 1 » ، هم قلعه‌يى عظيم است [ 1 ] و حسويه را است و چون اتابك چاولى به جنگ حسويه رفت و پس صلح كردند ، اين قلعه را خراب كرد ، اكنون آبادان كرده است . دز اقليد : ديه « 2 » دزى است نه قلعه‌يى . دز ابرج [ 2 ] : كوهى است بالاء ابرج ، كى يك نيمه آن محكم است و يك نيمه ، محكم نيست ، چنانك حصار « 3 » توان كردن و بستدن ، امّا به تاختن و زودى [ 158
f
] نتوان ستدن . و آب روان ، درين دز مىگذرد و از كوه به زير « 4 » مىافتد و آب ديه از آن است . قلعت‌هاء آبادان ، اين قلاع است ، كى ياد كرده آمد و به روزگار هفتاد و بيش « 5 » قلعهء معروف ، در پارس بود و اتابك چاولى جمله به قهر بستد و خراب كرد ، جزين قلعه‌يى چند كى ذكر كرده آمد ؛ قلعهء اسپبد [ 3 ] دز : به قديم بوده بود ، امّا سال‌هاء دراز باز ، خراب شده بود چنانك
شرح
[ 1 ] . مقصود قلعه ايج بلوك اصطهبانات است . در سال 470 و اند نظام الدين محمود شبانكاره كه او را به زبان شبانكاره « محمويه » گويند ، آب را از كوه‌هاى دور و نزديك بياورد و در اين كوه جارى نمود ، پس حصارى برگرد آن كوه كشيد و نام آن را دار الامان گذاشت . ( فارسنامه ناصرى ، ص 1622 ) . [ 2 ] . قلعه ابرج قسمتى به دست انسان و قسمت ديگر بر اثر سراشيبىهاى دامنه كوه غير قابل تسخير شده بود ، آن قلعه باغستانى نيز داشت و داراى مخازن عظيم آب بود . ( سرزمينهاى خلافت شرقى ، ص 302 ) . [ 3 ] . آن را دز سپيد نيز گويند :گويند دز سپيد كوهى است * مه كنگره‌اى ، فلك شكوهى استبر قلعه او ، فلك ، حصارى * در دامن او زمين غبارىدر پشت وى آسمان نمودى * چون بر شترى ، جل كبودىپيرامن او سه ، چار فرسنگ * با قلعه او ، زحل هماهنگ« فرسخى بيشتر مشرقى فهليان است . . . كوهى است منقطع از جبال و هيچ كوهى بر او مشرف نيست و دور دامنه آن تخمينا چهار فرسخ است و چهار راه مشهور دارد كه به بالاى آن توان رفت . . . » ( فارسنامه ناصرى ، ص 1629 ) . لسترانج مىنويسد : در دو فرسخى شمال شرقى نوبندگان قلعه كوهستانى معروف به قلعه سفيد يا اسفيد دژيا قلعه
هامش
( 1 ) .P: اصطهبانات . ( 2 ) .P: ندارد . ( 3 ) .BP: ندارد . ( 4 ) . : بربر .p: بر . ( 5 ) .B: بس .p: سه .