است و تخفيف را « 1 » ، « بى » « 2 » از آن بيفگندهاند و شاپور نويسند . و بناء اين شهر به روزگار قديم ، طهمورث كرده بود به وقتى كى در پارس جز اصطخر هيچ شهرى نبود و نام آن در آن وقت « دين دلا » بود و چون ذو القرنين به پارس آمد ، آن را خراب كرد ، چنانك پست ، « 3 » شد ، پس چون نوبت پادشاهى به شاپور بن اردشير رسيد ، آن را از نو « 4 » بنا كرد و عمارت آن به جاى آورد و نام خويش بر آن نهاده است ، چنانك ياد كرده آمده است .
و اين « بشاپور » « 5 » شهرى است هواء آن گرم سير است و جهت شمال آن بسته است ازين جهت بيمارناك و عفن است و آب آن از رودى بزرگ است كى آن را رود بشاپور گويند رودى است بزرگ و به حكم آنك برنجزار است ، آب آن وخيم باشد و ناگوار ، امّا چندان درختستان ميوههاء گوناگون و نخل خرما و ترنج و نارنج و ليمو « 6 » باشد آنجا ، كى هيچ قيمت نگيرد و آينده از آن باز « 7 » ندارند و مشمومات چون نيلوفر و نرگس و بنفشه و ياسمن سخت بسيار بود و از آنجا ابريشم
شرح
مرغى بالاى دود بپرد بسوزد و بيفتد . ( ص 134 ) ، ولى مقدسى در نيمه دوم قرن چهارم گويد اكنون در حال ويرانى است و اهالى آن از آنجا كوچ مىكنند و به كازرون مىروند ، با اين حال باز در آن زمان شاپور شهرى پر جمعيت و پر نعمت بوده ، نيشكر و زيتون و انگور در آن فراوان به عمل مىآمد و انواع ميوهها و گلها از قبيل انجير و ياسمن و خرنوب آن فراوان بود ، قلعه آن « دنبلا » ناميده مىشد و با رويش چهار دروازه داشت كه عبارت بودند از دروازه هرمز ، دروازه مهر ، دروازه بهرام و دروازه شهر . مسجد جامع آن در بيرون شهر بود و مسجد ديگرى هم داشت موسوم به مسجد خضريا مسجد الياس . در آغاز قرن ششم سالها بود كه خراب شده بود . ( فارسنامه ابن بلخى ) .
و دو قرن بعد اسم شاپور يا بشاپور به ولايت كازرون كه مجاور شاپور بود داده شد . ( سرزمينهاى خلافت شرقى ، ص 284 ) . مقدسى در قرن چهارم به غار شاپور اشاره كرده و گويد در در يك فرسخى نوبندگان است و هيكل عظيم شاپور در دهانه غار است و تاجى بر سر دارد طول آن هيكل يازده ذراع است و ساق پايش سيزده وجب و سه برگ سبز جلوى پاى او حجارى شده است . حمد الله مستوفى نيز به آن اشارتى دارد و مىنويسد : « بر ظاهر بشاور شكل مردى سياه است و به هيكل بزرگتر از مردى ، بعضى گويند طلسمى است و برخى گويند كه مردى بوده كه خداى تعالى او را سنگ گردانيده ، شاهان ، آن ولايت آن را معزز و مكرم دارند و به زيارتش روند و در او روغن مالند » . ( ص 127 نزهة القلوب ) .
هامش
( 1 ) .P: تخقيق را .
( 2 ) .P: لى .
( 3 ) .P: بت .
( 4 ) .P: نوبتى .
( 5 ) .P: نشاپور .
( 6 ) .B: نيمو .
( 7 ) .B: تاز .