آب ، آن شهر غرق شد و آن اخرّه پر آب بيستاد همچون دريايى ، و آب را هيچ منفذ نبود و روزگارها دركشيد و آن همچنان مىافزود تا اردشير بن بابك بيامد و جهان بگرفت و آنجا آمد و مهندسان و حكما را جمع آورد تا تدبير گشادن آن آب كنند و مهندسى سخت استاد بود نام او برازه ، تقدير كرد كى نشيب آن آب به كدام جانب « 1 » تواند بودن و پس زنجيرهاء قوى سخت « 2 » بساخت و ميخهاء آهنين هر يكى چند ستونى در آن كوه ، سخت كرد و كوه را سولاخ « 3 » مىكردند ، هم او و هم [ 138
f
] كاركنان « 4 » ، تا چنان شد كى پارهيى ماند تا سولاخ شود ، پس اردشير آنجا حاضر شد و حكيم برازه او را گفت اگر تمام ، سولاخ كنم آب ، زور آورد و مرا و آنان را كى با من كار مىكنند « 5 » ببرد و زنبيلى عظيم از چرم فرمود كردن و برازهء « 6 » مهندس « 7 » ، با كار كنى چند ، در آنجا نشست « 8 » و بد آن زنجيرها چنان محكم عظيم ببست ، و خلايقى را ترتيب كرد تا چون سولاخ « 9 » شود آن زنبيل را زود بر كشند « 10 » ، ايشان شكنها « 11 » كار نشستند ، تا آن پاره كى مانده بود سولاخ « 12 » شد و آب نيرو كرد و زنبيل با حكيم و آن جماعت دركشيد و چندانك از بالا مردم قوّت كردند فايده نداشت و آب چنان زور آورد كى آن زنجيرها بگسست « 13 » و باقى آن زنجيرها بر آن كوه هنوز مانده است و چون از آنجا بيفتاد ، شهر « 14 » فيروز آباد [ 1 ] كى اكنون هست ، بنا كرد و شكل آن مدوّرست چنانك دايره پرگار
شرح
ميان خود بست تا سالم ماند ، آب قوت كرد و زنجير بگسيخت و او را هلاك گردانيد و آن سفت ( نقب ، سوراخ ) به روزگار فرو مىآفتاد تا درهيى شد . اردشير بر آن زمين ، شهرى ساخت و اردشير خوره نام كرد . ( ص 118 ، نزهة القلوب ) .
[ 1 ] . « چون عضد الدوله مىخواست به شهر « گور » رود ، كراهت داشت كه گفته شود عضد الدوله به گور مىرود ، از اين جهت نام آن را تغيير داد و فيروز آباد ناميد . مقدسى كه اين حكايت را آورده از ميدان بزرگ شهر و از
هامش
( 1 ) .p: جوان
( 2 ) .p: ندارد .
( 3 ) .p: سوراخ .
( 4 ) .P: اضافه دارد : « او » .
( 5 ) .P: سوراخ .
( 6 ) .P: دارد « اند » به جاى « كار مىكنند » .
( 7 ) .B: برزان .
( 8 ) .B: مهندس را .
( 9 ) .B: ندارد .
( 10 ) .P: سوراخ .
( 11 ) .B: كشيد .
( 12 ) .P: شكنهاى . ( متن در اينجا روشن نيست ) .
( 13 ) .B: بكشسب .
( 14 ) .B: و شهر .