و بصره « 1 » اوگندند « 2 » و بر راه « 3 » سيراف جز چرم « 4 » و زرافه « 5 » و اسبابى كى پارسيان را به كار آيد نياورند ، و ازين سبب ، خراب شد و جامع و منبر دارد و نواحى و اعمال بسيار دارد ، امّا گرمسير عظيم است و هيچ آب نيست و آب باران خورند ، الّا دو سه چشمه كى هست .
رم « 6 » زوان و داذين [ 1 ] و دوّان : چند نواحى است از اعمال اردشير خوره و همه گرم سيرست و بعضى كى قهستان است ، معتدل و غلّه بوم و ميان كازرون و نوبنجان است .
فيروز آباد : به قديم « جور » گفتندى [ 2 ] ، گل جورى بدان جا منسوب است و به روزگار كيانيان ، اين شهرى بزرگ بود و حصارى عظيم داشت پس چون ذا « 7 » القرنين به پارس آمد ، چندانك كوشيد آن را نتوانست ستدن و رودى است آنجا رود برازه « 8 » گويند ، بر بلندى است ، چنانك از سركوه مىآيد ، اسكندر آن رود
شرح
[ 1 ] . حمد اللّه مستوفى كه در همه جا دقيقا از فارسنامه ابن بلخى استفاده كرده است ، نام اين چند آبادى را چنين آورده است : « رمزوان ، داذين و دوّان : چند ناحيت است همه گرمسير و بعضى كه كوهستان است هوايش معتدل است و حاصلش غلّه و ميوه و شلتوك باشد . » ( ص 117 نزهة القلوب ) . و در صورة الارض آمده است كه در ناحيه « داذين » رودى است با آب شيرين به نام « اخشين » كه از آن مىآشامند و زمينها را آبيارى مىكنند و هرگاه كه جامه را بدان شويند سبز رنگ مىشود . ( 65 ) .
[ 2 ] . اين شهر را پيروز آباد ، فيروز آباد و جور و گور خواندهاند . در حدود العالم آمده است كه گور ، شهرى است خر اردشير بابكان كرده است و مستقر او بودى و از گردوى بارهيى محكم است و از وى گلاب جورى خيزد كى به همه جهان ببرند و از وى آب طلع و آب قيصوم ( قيصوم و قيسوم : گياه مشك چوپان يا بو مادران ) خيزد كى به همه جهان ببرند و جاى ديگرى نباشد و اندر روى چشمه آب است سخت . ( ص 132 ) . و در مسالك و ممالك آمده است :
« جور قصبه اردشير خوره است » . ( ص 96 ) . و قصبه آن جور است . ( ص 100 ) . و حصارى است بىربض ( 104 ) . و كاريان آتشگاهى است نزديك بركهء جور و آن را بارين خوانند و به زبان پهلوى بر آن نبشتهاند كى سى هزار دينار بر آن هزينه شده است . ( ص 106 ) . « جور اردشير بنا كردست گويند درياچه بود چون اردشير دشمنى را آنجا قهر كرد ، خواست كى شهرى بنا كند ، بفرمود تا آب را ، راهها ساختند چنانك به شيبها برون شد و اين شهر بنا كرد ديوارى از گل دارد و چهار دروازه بر اوست : يكى « باب مهر » گويند سوى مشرق . و يكى سوى مغرب است « دروازه
هامش
( 1 ) .P: « و بصره » را ندارد .
( 2 ) .P: افگندند .
( 3 ) .P: به راه .
( 4 ) .P: خرم .
( 5 ) . شايد : « زرباف » بتوان خواند حافظ ابرو دارد : جرم زرافه .
( 6 ) .B: زم .
( 7 ) .P: ذو .
( 8 ) .B: نامطمئن است .