تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فارسنامه ابن بلخى ( فارسى ) — صفحة 310

مساهمون:

ص٣١٠
بدست [ 1 ] و موميايى از آنجا خيزد ، از كوهى ، قطره قطره ، مىچكد و كانى است كى از هفت رنگ نمك « 1 » ، از آنجا خيزد . پرگ [ 2 ] و تارم [ 3 ] : دو شهرك‌اند ، پرگ بزرگترست و قلعه‌يى دارد محكم و هر دو
شرح
آباد خسو » ، 8 فرسخ ، محدود است از جانب مشرق به بلوك سبعه و از شمال به بلوك نىريز و اصطهبانات و از مغرب به بلوك فسا و نواحى جهرم و از جانب جنوب به نواحى لارستان . . . و از غرائب داراب آنكه دو فرسخى مشرقى شهر ، سينه كوه پهنه را به بلندى پنج شش ذرع از زمين تراشيده و چندين صورت آدمى را از سنگ درآورده‌اند . . . و ديگر از غرائب داراب ، خانه‌يى است سرپوشيده . . . سينهء كوهى را تراشيده و درگاه بزرگى فلكى و خانه‌يى كه درازى آن نزديك دوازده ذرع دراز او به اين اندازه پهنا و شش هفت ذرع بلندى ، از اين كوه درآورده . . . بتكده يا عبادتخانه مجوس بوده و بعد مسجد مسلمانى نمودند . » . ( ص 1311 ) لسترنج مىنويسد : دارابجرد خاورىترين ولايت از پنج ولايت فارس است و تقريبا همان ايالت شبانكاره مىباشد كه در زمان مغولها ، از فارس جدا شده بود و حكومتى جداگانه داشت . كرسى اين ولايت در دوره خلفا شهر دارابجرد بود در آغاز قرن ششم قسمت عمده شهر دارابگرد خراب شد و در زمان حكومت طايفه شبانكاره ، كرسى دارابگرد به داركان ( يازركان ) كه در جنوب قلعه ايج واقع است ، منتقل شد . ( سرزمين‌هاى خلافت شرقى ، ص 310 ) و در دارابگرد انواع پارچه‌هاى نخى و قلابدوزىها و فرش هاى خوب و حصير ساخته مىشد و عطرهايى مثل عطر رازقى و دانه‌هاى خوشبو از آن شهر صادر مىشد و موميا . ( ص 316 ) . [ 1 ] . لغت بدست در فرهنگ‌ها به معنى دست بافت و بافته شده به وسيله دست آمده است و در همين كتاب هم مىخوانيم كه : « دخل همه از خرما و غله باشد ، نيكو بافند آنجا بدست . . . » ( ص 130 ) . كه تصور مىشود ابن بلخى كلمه « بدست » را به معنى پارچه دستباف گرفته باشد و در اينجا هم مىتوان گفت كه مقصود او آن است كه پارچه و موميايى از آنجا به دست مىآيد . [ 2 ] . پرگ ، فرج يا فرگ : به قول فارسنامه ناصرى : « در ميانه جنوب و مشرق شيراز به مسافت 55 فرسخ از شيراز دور افتاده است ، عرض آن از خط استوا 28 درجه و 24 دقيقه ، طول آن از گرى نيچ پنجاه [ و . . ] . ( ص 1351 ) . و ضابط نشين همه بلوك سبعه است . ( ص 1350 ) . مقدسى نام آن را به صورت « فرج » نوشته ، گويد مجاور آن شهر « برگ » است كه به نظر مىآيد اين هر دو اسم فقط صورت‌هاى مختلفى از اسم اصلى فارسى است . شهر پرگ بر روى پشته‌اى به شكل كوهان شتر در دو فرسخى كوهستان واقع بود . ( سرزمين‌هاى خلافت شرقى ، ص 313 ) . [ 3 ] . شهر تارم يا طارم ، در دو منزلى خاور فرگ سر راهى كه به ساحل مىرود واقع است ، حمد الله مستوفى اين بندر را « توسر » مىنامد ولى اين قرائت قابل اعتماد نيست . ( سرزمين‌هاى خلافت شرقى ، ص 314 ) . در فارسنامه ناصرى ، طارم ناحيه‌اى است از بلوك سبعه كه ميانه مشرق و جنوب فرگ قرار دارد ، درازى آن از قريه « سرچهان » تا قريه « تاشكت » 12 فرسخ و پهناى آن از 3 فرسخ نگذرد . محدود است از جانب مشرق به ناحيه « فارغان » از شمال به « خشن آباد » از مغرب به فرگ ، و قصبه اين ناحيه را نيز طارم گويند ، 67 فرسخ از شيراز و 12 فرسخ مشرقى فرگ است . ( فارسنامه ناصرى ، ص 1342 ) ، در مسالك و ممالك نيز آمده است كه از فرج تا تارم چهارده فرسنگ . جمله از شيراز تا تارم هشتاد و دو فرسنگ . ( ص 116 ، مسالك و ممالك ) .
هامش
( 1 ) .B: نك .p: ندارد .
فارسنامه ابن بلخى ( فارسى ) — صفحة 310 | منصور رستگار فسايى / ابن البلخي / رستگار فسايى