دارابجرد : داراء بن بهمن بنا كرده است . شهرى « 1 » مدوّر چنانك به پرگار كردهاند و حصارى محكم در ميان شهر و خندقى كى ، به آب معين بردهاند و چهار دروازه ، بدين حصار است و اكنون شهر خراب است و هيچ نمانده است جز اين ديوار و خندق . و هواء آن گرم سيرست و درخت خرما باشد و آب روان .
شرح
دروازه دارد و در ميانهء آن كوهى سنگى بسان قبهاى است كه به هيچ تكيه ندارد ، بناهاى آن از گل است و در زمان ما آثار بسيارى از عجم در آن وجود ندارد . ( همانجا ، ص 48 ) . و در ميان همه اين نواحى ، دارابجرد و توّج و با دارند و وباى دارابجرد بيشتر است . ( همانجا ، ص 56 ) . در خندقى كه شهر دارابجرد را احاطه كرده ، ماهى بزرگى است كه خار ( تيغ ) و استخوان و مهره پشت ندارد ، اما فلسهايى دارد و ماهى بسيار لذيذى است و نيز در دارابگرد فرشهاى خوب مانند طبرى به عمل مىآيد و در يكى از قريههاى آن موميايى هست كه به نقاط ديگر حمل مىشود و بىنظير و متعلق به سلطان است و آن در غار كوهى است كه نگهبانانى دارد و در و مدخل آن بسته و مقفّل و مهر شده است و به نشانهاى چند تن از معتمدان سلطان كه آن را مىتوانند بگشايند ، نشاندار مىباشد و هر سال در موقعى معين آن را باز مىكنند ، اين موميا در حفره سنگى گرد مىآيد و در غير آن حفره نيز اندكى هست چون همه را كه مجموع آن در يك سال به اندازه انارى است گرد آورند ، و در حضور معتمدان سلطان و حكّام و مأموران بريد و اشخاص عادل و امين ، اندكى به حاضران مىدهند و دوباره مهر مىزنند و اين مومياى درست و جز آن نادرست و تقلّبى است . در نزديكى اين غار ، قريهاى به نام آيين هست و اين موم منسوب بدانجا است و لفظ « مومياى » در اصل « موم آيين » بوده است . در دارابجرد كوههايى از نمك سياه ، زرد سرخ ، سبز و همه رنگهاى متفرّع است كه كوههايى است از زمين برآمده و از سنگهاى آنها ، خوان ( خوانچهها ) و كاسه و ظروف زيبا مىتراشند و به ساير شهرهاى فارس و جاهاى ديگر مىبرند . . . ( صورة الارض ، ص 67 ) . در دارابجرد . . . زراعتها و مقدار خراج . . . به تناسب ملك و دخل ، كم و زياد مىكند . مقاسمه نيز بر دو طريق است يك نوع از ده يك تا يك سوم و غير آن خراج مىدهند و طريق دوم مقاسمات قريههايى است كه قبض شده به سبب كوتاهى صاحبانشان ، به بيت المال تعلق يافته و طريقههاى ديگر نيز هست كه بر اساس قرار داد و مزارعه ، رفتار مىشود ( همانجا ، ص 69 ) . حمد الله مستوفى مىنويسد : « كوره دارابجرد ، به داراب بن بهمن بن اسفنديار كيانى منسوب است و ولايت شبانكاره اكثر ازين كوره بوده است . . . » . ( ص 124 نزهة القلوب ) . « دارابگرد از اقليم سوم است شهرى مدوّر بوده است چنان كه به پرگار كشند . . . در او قلعهيى استوار است و در زمان ما قبل ، هر كه حاكم دارابگرد مىبود بر آن قلعه نشستى و در ايام ابراهيم بن مما بر آن قلعه مستولى شد و در آن حدود مرغزارى است سه فرسنگ در طول و يك فرسنگ در عرض . . » . ( همانجا ، ص 139 ) در فارسنامه ناصرى آمده است كه : كلمه « دار » در لغت به معنى پرورنده است پس داراب يعنى پرورنده آب و اين بلوك را به اين نام گفتهاند ، براى فراوانى چشمههاى آب گوارا و رودخانههاى بسيار . . . اين بلوك گرمسيرات فارس است ، ميانه مشرق و جنوب شيراز ، درازى آن از « لاى زنگو » تا « دبران » ، 17 فرسخ ، پهناى آن از « على آباد بختاجرد » تا « گرم
هامش
( 1 ) .p: شهرى است .