ديه « 1 » مورد [ 1 ] و رادان [ 2 ] : دوديه است به نزديك بوّان و هواء آن ، سردسير است و بدين « 2 » ديه ، مورد بسيار باشد « 3 » .
كوره دارابجرد ، [ 3 ]
اين كوره منسوب است به داراء بزرگ پسر بهمن ، ابن اسفنديار « 4 » .
شرح
مسالك و ممالك آن را قصبه ناحيه طسوج مىداند . ( ص 99 ) . كه از شيراز تا خرّمه چهارده فرسنگ ( ص 117 ) و جزو سردسيرهاى فارس است . ( ص 119 ) . و ابن حوقل طسوج را روستاى خرّمه مىداند . ( ص 36 ) و حمد الله مستوفى مىنويسد : « خرمه شهرى خوش است و قلعهيى محكم دارد ، هوايش معتدل است و آبش روان و ميوه دارد و غلّه نيز دارد . ( ص 123 ، نزهة القلوب ) . و مىافزايد : از شيراز تا داريان هشت فرسنگ از او تا خرمه هشت فرسنگ ( ص 188 ) . و در ساحل بختگان است . ( ص 240 همانجا ) . در فارسنامه ناصرى از بلوك كربال است كه 3 فرسخ و نيم ميانه جنوب و مشرق گاوكان است . ( ص 1455 ) . فرصت الدوله نيز آن را به كسر اول خرامه ، ضبط كرده است كه در سمت شرقى شيراز واقع شده به مسافت 14 فرسخ تقريبا . ( آثار عجم ، ص 128 ) . لسترنج مىنويسد كه در سواحل بختگان شهر خرومه بوده است كه اكنون دهكده مهمى است . مقدسى در قرن چهارم گويد خرّمه روستايى پهناور دارد و قلعه آن بر فراز كوهى است كه به قول مستوفى قلعهاى مستحكم بوده . . . ( سرزمينهاى خلافت شرقى ، ص 299 ) .
[ 1 ] . « سر راه چاهك بزرگ به اصطخر در ساحل شمالى قسمتى از درياچه بختگان كه درياچه با سقويه يا چوپانان نام داشت ، دو شهر بود كه امروز اثرى از آنها نيست يكى از اين دو در شش فرسخى يا 8 فرسخى چاهك بزرگ بود و بدنجان نام داشت و قريه « آس » نيز خوانده مىشد و حمد الله مستوفى آن را به فارسى ديه مورد ضبط كرده است و در سمت مغرب ديه مورد به فاصله 6 يا 7 فرسخ بالاى آن . . . آباده قرار داشت . . . » . ( سرزمينهاى خلافت شرقى ، ص 300 ) .
[ 2 ] . رادان : در مسالك و ممالك : « راذان » ( ص 98 ) و در نزهة القلوب : « ديه مورد و رادان ، دو ديه به نزديك هرات ، هواى سرد دارد و مورد بسيار باشد و غله فراوان دارد و چند ديهى ديگر از توابع آن است . ( ص 124 ) » .
[ 3 ] . « داراگرد ، شهرى است خرم و آبادان و بسيار خواسته و هوايى بد و از وى موميايى خيزد كى ( به همه ) جهان ، جايى ديگر نبود و اندر نواحى وى كوههاست از نمك سپيد و سرخ و زرد و هر رنگى و از او خوانها كنند نيكو . . . » .
( حدود العالم ص 134 ) . و از شيراز تا دارابگرد چهل و هفت فرسنگ است ( ص 22 ، البلدان ) و از دارابگرد تا فسا ، هژده فرسنگ ( ص 16 ) . و جور را به كردار دارابگرد ساختهاند . ( همانجا ، ص 12 ) . ولايت مذكور به دارا پادشاه منسوب است و او اين شهر را به عنوان دار الملك ولايت ساخت . ( ص 34 صورة الارض ) . و دارابجرد يعنى ساخته دارا . اين شهر را حصارى است جديد و آباد ، چون حصار « جور » و خندقى نيز دارد كه به سبب زهابها و چشمههاى متعدد ، آبهاى فراوان در آن گرد مىآيد و در آن گياهانى است كه چون ستور يا انسانى بدان داخل شود بر او مىپيچد و او را از حركت باز مىدارد ، چنان كه جز به كوشش و رنج فراوان نمىتواند رها گردد . دارابجرد چهار
هامش
( 1 ) .p: ندارد .
( 2 ) .p: ازين .
( 3 ) .p: خيزد . در اينجاp: چنين ادامه مىيابد : دويم از آن كورتها كورت دارابجرد است و اين كوره منسوب است . . .
( 4 ) . : « و شرح آن اين است . » اضافه دارد .