به اسلام دعوت كرد ، اپرويز خشم گرفت بر فرستادهء پيغمبر - عليه السّلم - و نامه بدريد ، گفت چرا نام خويش ، پيشتر از نام من نبشت و چون فرستاده با نزديك ، پيغمبر - عليه السّلم - آمد و از حال ، خبر داد پيغمبر - صلّى اللّه عليه و آله و سلّم - گفت مزّق اللّه ملكه ، كما مزّق كتابى ، يعنى خداى ملك او را براندازد چنانك نامهء من پاره كرد و آن دعا مستجاب گشت و اپرويز ، نامه نبشت به باذان كى عامل او بود به يمن ، كى رسول فرست بدين مردكى به تهامه است - و تهامه - اعمال مكّه است - و او را بگوى تا باز دين خويش رود ، پس اگر نشود او را نزديك من فرستى ، باذان ، چند مرد معروف را از اساوره « 1 » نزديك پيغمبر - عليه السلم - فرستاد و در جملهء ايشان ، فيروز ديلمى بود و اين پيغام ، به رسول - عليه السّلم - گزارد ، پيغمبر - عليه السلم - جواب داد كى اپرويز را ، دوش كشتند ، شما اين سخن از بهر كى مىگوييد ؟
[ 107
f
] تاريخ آن شب ، نگاه داشتند و بعد از مدّتى ، خبر قتل اپرويز رسيد ، آن قوم ، همه مسلمان گشتند ، و سبب قتل [ 1 ] اپرويز آن بود كى پيوسته بدخويى كردى و بزرگان را هيبتى ننهادى و كارهاء بزرگ ، خرد داشتى و به كمترين گناهى ، عقوبت عظيم كردى و هيچ رحم نياوردى و چندانك با ابتداى عهد ، طريق عدل مىسپرد ، به عاقبت ، سيرت ، بگردانيد و ظلم و مصادرهها و ناواجبات مىكرد و همه حشم را مستشعر و نفور مىداشت و جز جمع مال كردن ، هيچ همّتى نداشت ، از واجب
شرح
[ 1 ] . طبرى مىنويسيد : خسرو به سببى چند ، دشمنى مردم را برانگيخت : يكى آن كه تحقيرشان مىكرد و بزرگان را زبون مىداشت ديگر آنكه فرخان زاد را بر آنها مسلط كرده بود سوم آنكه فرمان داده بود همه زندانيان را بكشند ، چهارم آنكه مصمم بود همه فراريان را كه از مقابله هرقل و روميان بازگشته بودند ، بكشد و چنان شد كه گروهى از بزرگان ، شيرويه پسر خسرو پرويز را بياوردند و بانگ برداشتند « قباد شاهنشاه » و به ميدان خسرو شدند ، نگهبانان قصر فرارى شدند و خسرو فرارى و ترسان به باغ هندوان شد كه نزديك قصر بود و به ماه آذر او را بگرفتند و در زندان كردند و . . . چنان شد كه پارسيان بر ضد خسرو قيام كردند و او را بكشتند و شيرويه به آنها كمك كرد ، مدّت پادشاهى وى سى و هشت سال بود و به سال سى و دوم پادشاهى وى پيغمبر خدا « ص » از مكه به مدينه هجرت فرمود . ( ترجمه فارسى تاريخ طبرى ، 769 / 2 ) .
هامش
( 1 ) .Bp: « ساوره .