[ 100
f
] از اهل علم و حكمت ، ترتيب كنى كى هر روز به نوبت آيند و نديمى من كنند ، اپرويز ، نديمان ترتيب « 1 » كرد امّا از بهر آنك بهرام نزديك رسيده بود ، به انتقام كشيدن مشغول نتوانست گشتن و كوچ كرد تا آب نهروان و از آن جانب ، بهرام چوبين فرو آمد و لشكرگاه زد و چند روز ، ميان ايشان رسول مىآمد و مىرفت و قصّه و ماجراى حال ايشان دراز است ، به عاقبت ، اپرويز دانست كى طاقت او را ندارد ، كس به پدرش هرمز فرستاد و حال باز نمود و مشورت كرد كى چه تدبير كند ، هرمز جواب فرستاد كى زنان و اثقال را در حصنى محكم بنشان و خويشتن ، پناه به ملك الروم [ 1 ] بر ، و از وى مددخواه ، اپرويز ، اين عزم درست گردانيد و او را ، دو خال بودند : يكى بندويه « 2 » نام بود و ديگر بسطام نام و از جملهء آنان بودند كى هرمز را گرفته بودند و كور كرده ، و از وى مىترسيدند و انديشه كردند ، كى نبايد كى چون اپرويز به روم برود ، هرمز به لجاج او « 3 » بهرام را بياورد و ملك به دو سپارد و كار از دست برود ، و هر دو تن اين سخن به اتّفاق با پرويز بگفتند و او را پيش بردند كى صلاح در آن است كى هرمز را بكشد ، اپرويز هيچ جواب نداد ، دانستند كى خاموشى او رضاء آن است « 4 » و هردوان « 5 » برفتند و هرمز را به زه كمان بكشتند . - [ 2 ] و اوّل
شرح
[ 1 ] . و قيصر موريكوس ، خسرو را با سپاهى مدد كرد به شرط اينكه شهرهاى دارا و ما يفرقط ( ميّا فارقين :Martyropolis) را كه رو ميان در جنگ گرفته بودند ، به روم واگذارد اين ، پيش آمد به نتيجه مطلوب منتهى شد ، بسى از بزرگان كه هواخواه بهرام چوبين بودند او را ترك كردند و پس از جنگهاى خونين ، سپاه روم و ارامنه اتباع موشل و ايرانيانى كه به خسرو پيوسته بودند ، بهرام را در حوالى گنزك آذربايجان منهزم كردند و بهرام به تركان پناه برد و در بلخ بياسود و چندى بعد به تحريك خسرو به قتل رسيد . ( فرهنگ نامهاى شاهنامه ، ص 358 ، ايران در زمان ساسانيان ، ص 466 ) .
[ 2 ] . در بلعمى آمده است كه : . . . « ايشان پرويز را گفتند تو برو كه ما به شهرباز خواهيم شدن تا كارى بسازيم و نگفتند كه ما چه خواهيم كردن . پرويز اسب براند و ايشان به كوشك اندر شدند و هرمز را دستها ببستند و عمامه به گردنش اندر افگندند و خبه كردندش و بيرون آمدند و برنشستند . . . » . ( داستان بهرام چوبينه ، دبير سياقى ، ص 41 ) .
هامش
( 1 ) .B: ندارد .
( 2 ) .BP: بيدويه . بنگريد ساسانيان ص 273 يادداشت 1 .
( 3 ) .B: به لجاج آنجا به او .
( 4 ) .P: موجب رضاست .
( 5 ) .P: دو آنها .