از آن نفور گشت و بزرگان را گفت اين مرد تخم همگان بخواهد بريدن ، ما را تدبير خويش بايد كرد و همگان با او متّفق شدند كى [ 1 ] و پادشاه باشد تا آنگاه كى پرويز بن هرمز رسد « 1 » و چون هرمز اين خبر بشنيد ، دلتنگ شد و هيچ حيلت نتوانست كردن و اپرويز هم از پدر بگريخت و با آذربيجان رفت و با مرزبانان آنجا هم اتّفاق شد و مقام كرد ، هرمز ، اصفهبد بزرگ را به جنگ بهرام چوبين فرستاد و بهرام او را اوّل بشكست و چون اين خبر به بزرگان پارس رسيد و از هرمز به ستوه آمده بودند ، دست برآوردند و او را بگرفتند و كشتن او را روا نداشتند [ 1 ] اما چشمهاش بسوختند « 2 » [ 2 ] و محبوس گردانيدند ، و مدّت ملك او يازده سال و چهار ماه بود .
كسرى اپرويز [ 3 ] بن هرمز بن انوشروان
و چون اين خبر با پرويز رسيد ، از آذربايجان به تعجيل به مداين آمد با آن لشكر كى داشت و بر تخت نشست و بر تخت ، تاج بر سر نهاد و برفت و پدر را بديد و از وى عذر خواست و گفت گريختن من نه از سر عصيان بود ، امّا ترسيدم كى بدخويان « 3 » ترا صورتى نمايند و در حقّ فرزند خويش بزه كار شوى ، اكنون چون حالى چنين پديد آمد ، به دار الملك آمدم تا چه فرمايى ، هرمز از وى خوشنود شد و عذر وى قبول كرد و گفت [ 4 ] بايد كى آنانك مرا بدين حال كردند ، كينه من از ايشان بتوزى « 4 » و قومى را
شرح
[ 1 ] . گستهم و بند وى او را دستگير و زندانى و سپس كور كردند . او كه بيست و دومين پادشاه ساسانى بود تا 590 ميلادى شاهى كرد . ( فرهنگ نامهاى شاهنامه ، ص 1101 ) .
[ 2 ] . « گفت من كسرى پسر هرمزم . [ بهرام ] گفت دروغ همى گوئى كه اگر تو پسر هرمز بودى مردمان را برنگماشتى تا او را چشم داغ نهادند . » ( بلعمى ، داستان بهرام چوبينه به اهتمام دكتر محمد دبير سياقى ، ص 37 ) .
[ 3 ] . پسر هرمز ، خسرو دوم ملقب به اپرويز ( به معنى مظفر و پيروز ) در سال 590 ميلادى در طيسفون به پادشاهى رسيد و پس از سى و هفت سال پادشاهى در 628 ميلادى كشته شد . ( ايران در زمان ساسانيان ، ص 465 ) .
[ 4 ] . پايتخت .
هامش
( 1 ) .PB: رسند .
( 2 ) .p: بكندند .
( 3 ) .P: بد كويان .
( 4 ) .P: بخواه .