تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فارسنامه ابن بلخى ( فارسى ) — صفحة 243

مساهمون:

ص٢٤٣
عزم روم دارم و راه من بر ولايت تو باشد ، بايد كى پول‌ها [ 1 ] را عمارت كنى و برگ [ 2 ] بسازى و چون اين سخن بشنيد ، از جاى برفت و بهرام چوبين [ 3 ] كى اسفهسالار لشكر او بود ، ترتيب كرد با لشكرى تمام ، تا روى به پيكار خاقان نهاد و نام او شابه بود به تعجيل عظيم ، براند چنانك شابه آنگاه خبر يافت كى بهرام به بادغيس رسيده بود و بهرام رسولان را فرستاد و نرم و درشت ، پيغام‌ها داد و ميان ايشان رسول مىآمد و مىشد و لشكر هر دو جانب برمىنشستند و چالش مستى مىكردند تا يك روز بهرام متفكّر وار فرصت نگاه داشت و چوبهء تير بر سينهء شابه زد و او را بكشت [ 4 ] و لشكر او را بغارتيد ، و پسر اين شابه ، برموده « 1 » نام ، بيامد با لشكرى عظيم ، بهرام او را بشكست و [ 99
f
] مال‌ها و غنيمت‌هاء بىاندازه ، نزديك [ 5 ] هرمز فرستاد ، و او را محمدت‌ها فرمود و بعد از آن خواست كى « 2 » بهرام چوبين در بلاد ترك رود و بهرام « 3 » صواب نمىديد ، پس هرمز در حقّ بهرام ، سخنان درشت گفت [ 6 ] و چون اين خبر به بهرام رسيد و طبع هرمز در قتّالى شناخت ،
شرح
[ 1 ] . پلها را . [ 2 ] . ساز و برگ و توشه . [ 3 ] . ر ك فرهنگ نام‌هاى شاهنامه ، ص 209 . [ 4 ] .چو آورد يال يلى را به گوش * ز شاخ گوزنان برآمد خروشچو بگذشت پيكان از انگشت اوى * گذر كرد از مهره پشت اوىسر ساوه آمد به خاك اندرون * به زير آمدش خاك شد جوى خون( 890 / 368 / 8 ) [ 5 ] .نخستين سر ساوه بر نيزه كرد * درفشى كجا داشتى در نبردبفرمود تا بر ستور نوند * به زودى بر شاه ايران برنداسيران و آن خواسته هر چه بود * همى داشت اندر هرى نابسود( 961 / 372 / 8 ) [ 6 ] .يكى نامه بنوشت پس شهريار * به بهرام كاى ديو ناسازگارز فرمان من سربپيچيده‌اى * دگر گونه كارى بسيجيده‌اىچو بنهاد برنامه بر مهر شاه * بفرمود تا دوكدانى سياهبيارند بادوك و پنبه دراوى * نهاده بسى ناسزا رنگ و بوىهم از شعر پيراهن لاژورد * يكى سرخ مقناع و شلوار زرد( 1370 / 397 / 8 )
هامش
( 1 ) .BP: رمرد . مقايسه شود با طبرى 2 / 993 / 1 و ايران در زمان ساسانيان ، ص 272 ، يادداشت 2 . ( 2 ) .P: ندارد . ( 3 ) .P: هرمز .