روا باشد و با چنو « 1 » پادشاهى ، اين ، مضايقت نبايد كردن ، خاصه كى ازين دير هيچ مفرّى نيست ، و همگان گرد بر گرد دير فرو آمدند [ 1 ] و همه شب ، نگاه مىداشتند ، [ 2 ] چون بامداد شد ، ديگر باره ، بندويه با آن زينت پادشاهى بر بام دير آمد و آواز داد كى خداى از شما خوشنود باد ، چنانك دى و دوش آزرم من داشتيد « 2 » اكنون اگر خواهيد كى حقّ نعمت خاندان من گزارده باشيد ، امروز تا آخر روز مرا مهلت دهيد تا توبه تمام بكنم و عبادت ، به جاى آورم و بيش از اين ، مهلت نخواهم ، لشكر به آن اجابت كردند و همه روز نگاه مىداشتند ، و خبر به بهرام رسيده بود ، كى اپرويز را در ديرى پيچيدهاند [ 3 ] و او خرّم گشته بود و بر اثر لشكر ، آمد و چون آن روز به آخر رسيد ، بندويه بيرون آمد به نزديك لشكر و گفت من بندويهام و اپرويز دى بامداد [ 4 ] رفت ، و من حيله كردم كى جامه و زينت او پوشيدم تا شما را اينجا بدارم و او ميانه [ 5 ] كند ، لشكر او را گرفتند هم بر آن شكل [ 6 ] و نزديك بهرام چوبين بردند و او را از حيلت و [ 102
f
] مكر او ، خبر دادند بهرام او را نيارست كشتن كى خويشان و اهل بيت بسيار داشت و او را محبوس گردانيد [ 7 ] و بهرام به مداين آمد و بر « 3 » تخت پادشاهى نشست و بندويه را به بزرگى [ 8 ] سپرد ، نام او بهرام بن سياوش
شرح
[ 1 ] . سپاه را گرد صومعه اندر ، بخوابانيد . ( بلعمى ، داستان بهرام چوبينه ، ص 44 ) .
[ 2 ] . پاس دادن و نگهبانى كردن .
[ 3 ] . به حصار گرفتهاند ، در تنگنا انداختهاند :
« بدان وقت كه مأمون به مرو بود و طاهر و هرثمه به در بغداد و محمد زبيده را در پيچيده بودند . . . » ( بيهقى ) .
[ 4 ] . صبح ديروز .
[ 5 ] . دور شود .
[ 6 ] . در همان لباس پادشاهى كه متعلق به پرويز بود .
[ 7 ] . در بلعمى آمده است : « بهرام او را گفت : من ترا بكشم هر چه بتركه همه خلق از تو عبرت گيرند و ليكن آنگاه كه بسطام و پرويز را گرفته باشم ، پس همه را به يك جاى بكشيم ، بهرام بند وى را به دست بهرام سياووشان سپرد و گفت اين را به زندان اندر همى دار به تنگتر جائى . . . » . ( داستان بهرام چوبينه از بلعمى ، دبير سياقى ، ص 45 . ) .
[ 8 ] . بهرام سياووشان .
هامش
( 1 ) .P: جنود .
( 2 ) .BP: نداشتيد .
( 3 ) .B: ندارد .