پادشاهى كى به كشتن پدر رضا داد ، اپرويز بود « 1 » تا لا جرم به مكافات آن ، او نيز به دست پسرش شيرويه ، كشته شد ، - آمديم با [ 1 ] سر قصّه ، و چون اين هر دو كس ، باز آمدند ، از كشتن هرمز ، اپرويز ، زنان و ثقل [ 2 ] را گسيل كرده بود و به محكمى [ 3 ] نشانده و خود با بندويه « 2 » و بسطام [ 4 ] ، كى هر دو خويش او بودند ، با جماعتى اندك ، سوار مجرّد ، بيك اسپ [ 5 ] ، فرات ، عبره « 3 » كردند و راه بيابان بر [ 101
f
] گرفتند و نيك راندند و چون فرو آمدند ، تا آسايشى دهند و پنداشتند كى « 4 » ايمن شدند ، گرد لشكر بهرام پديد آمد ، در حال ، بندويه ، [ 6 ] اپرويز را گفت جامه و ساز خويش مراده و تو با اين سوارى چند و با بسطام كى خويشاوند او بود ، نيك برانيد ، كى من اين لشكر را از شما بازدارم و آنجا كى رسيده بودند ، ديرى بود استوار ، بندويه در آن دير رفت با جامه و زينت پادشاهى و « 5 » در آن عهد هيچكس نيارستى داشتن و همگان پنداشتند كى او اپرويز است ، و فرمود تا در دير بستند و بر بام دير رفت ، و لشكر چون در رسيدند او را ديدند ، بر بام دير ، با زينت پادشاهى ، همگان پيرامن دير درآمدند . آواز داد كى من اپرويزم و دانيد كى اينجا گريزگاهى نيست ، بايد كى مرا امروز و امشب مهلت دهيد ، تا عبادت كنم و فردا بيرون آيم ، لشكر گفتند
شرح
[ 1 ] . با : به ، بر .
[ 2 ] . بار و كالاها .
[ 3 ] . به جايگاهى محكم .
[ 4 ] . وستهمvisthmاز دودمان بزرگ ( سپاهبدان و خويشاوند خانواده سلطنتى به شمار مىرفت زيرا كه خال خسرو بود و بند وىvindoeبرادر گستهم : ويستهم بود . ( ايران در زمان ساسانيان ، ص 465 ) .
[ 5 ] . مقصود يك اسبه است به معنى بهادرانه و دلاورانه :سلطان يك اسبه سايه چتر * بر ماهى آسمان برافكند( خاقانى ) .
[ 6 ] . در بلعمى آمده است : « بهرام سياووشان را بخواند و چهار هزار مرد به وى داد و گفت از پس پرويز برو ، بر اين اسپان آسوده ، به تاختن . . . و پرويز با ياران به صومعه راهب اندر ، خفته بود آن راهب بانگ كرد كه چه حسبيد كه سپاه آمد . . بند وى گفت من يكى حيلت توانم كردن كه ترا برهانم . . . جامههاى خويش بيرون كن و مرا ، ده و خود برنشين و با ياران برو . . . » . ( ص 42 ، همان جا ) .
هامش
( 1 ) .B: ندارد .
( 2 ) .BP: بيدويه .
( 3 ) .p: عبور .
( 4 ) .B: ندارد .
( 5 ) .P: كه .