بر پاى خاست و سجده برد و گفت خداوند ، - جاويد زياد - ، آفتاب است [ 1 ] و آفتاب ، در ميان ستارگان پوشيده نماند و ديگر آنك ، هر كى از آن جماعت نظر كردم ، منش خويش را بالاى [ 2 ] او ديدم و چون در خداوند نگريدم ، شكوهى در چشمم و مهرى در دلم آمد و بشناختم ، قباد هزار بار خرّمتر گشت و او را نواختها فرمود و انوشروان فرصت يافت ، پدر را گفت بقا باد شهريار را بنده سؤالى دارد اگر دستورى [ 3 ] باشد تا بپرسد ، قباد دستورى داد « 1 » ، انوشروان گفت خداوند از بهر چه آن روز فرمود تا آزمايش كنند كى بنده ، خداوند را نيك شناسد يا نه ، قباد گفت كى من نزديك مادرت ، هفتهيى بيشتر ، مقام نكرده بودم و اين احتياط واجب آمد ، نگاهداشت نسل را ، خصوصا نژاد پادشاهى . انوشروان جواب داد كى به مذهب مزدك نسل ، نگاه نمىبايد داشت كى هر كى باشد ، مىشايد . اين سخن بر دل قباد ، همچنان كارگر آمد كى تير كى بر نشانه زنند ، و ساعتى نيك فرو شد [ 4 ] پس گفت همانا مزدك در حقّ عوامّ ، چنين مىگويد : انوشروان جواب داد كى در شرع ميان خاصّ و عامّ و پادشاه و رعيّت فرقى نيست ، كى همگان در آن يكسانند و به مذهب اين زنديق هم « 2 » يكسان باشد ، امّا خداوند را معلوم نيست ، كى اين مرد طالب ملك است و خلايق را تبع خويش كرد ، از آنچ تا هزار ناداشت باشد يك توانگر تواند بود ، و چون مىگويد بنى آدم يكساناند و مال بايد كى يكسان دارند ، اگر مزدك خزانهء تو تاراج زند ، منع نتوانى كردن ، چون متابع رأى او شدى و اگر در حجر [ ه ] هاى تو آيد ، و دست در حرم تو كشد ، باز نتوانى داشتن كى تو هم يكى از فرزندان آدمى ، و اين كتاب [ 5 ] ، كوچك نيست و پادشاهى برد و ترا از يزدان برآورد ، اگر اين كار را درنيابى . قباد دريافت كى چنان است كى
شرح
[ 1 ] . تو همچون آفتابى و آفتاب در ميان ستارگان پيداست .
[ 2 ] . برتر از او ديدم .
[ 3 ] . اجازه .
[ 4 ] . به فكر فرو رفت . در انديشه فرو ، شد .
[ 5 ] . شايد « اين كار كوچك نيست » بهتر باشد .
هامش
( 1 ) .B: ندارد ،
( 2 ) .P: همه .