بنشستند چنانك ميان ايشان تفاوتى نبود و فرمود تا هيچكس انوشروان را نگويد كى قباد كدام است « 1 » و اين جماعت را « 2 » فرمود كى چون او درآيد هيچكس از جاى خود نجنبيد و سپر غمى به انوشروان دادند و گفتند در باغ رو ، پدر را ببين و خدمت كن و اين اسپر غم در دست او نه [ 1 ] ، انوشروان در باغ رفت و گرد جماعت در نگريد و روى به پدرش قباد آورد و زمين بوس كرد و ادب خدمت به جاى آورد و به دو زانو بايستاد و سپر غم پيش پدر داشت ، قباد آن سپر غم بستد و او را در كنار گرفت و ببوسيد و نواخت فرمود و يك هفته آيين [ 2 ] بستند و نشاط و خرّمى كردند و علما و حكما را بخواند و انوشروان را امتحان كردند و او را در فنون علم ، متبحّر و يگانه ديدند و به هر هنر كى او را مىآزمودند ، بىهمتا بود و در سوارى و انواع سلاح ، كار فرمودن و ميدان و شكارگاه ، چنان يافت كى هيچكس به گرد او نمىرسيد و انوشروان را كرامتها فرمود و بركشيد [ 3 ] و خزانه و ولايت و لشكر داد و مادرش را به همه حجرها « 3 » [ 4 ] محكّم و مقدّم گردانيد ، و انوشروان حكايت مزدك - لعنة الله - و بد مذهبى او ، شنيده بود و آن را بغايت منكر مىداشت و قباد با آن همه رنج كى « 4 » كشيده بود ، همچنان بر اعتقاد مزدكى بود و انوشروان مى خواست كى فرصتى يابد تا پدر را از آن منع كند و به سبب آنك پدرش طبع سپاهيان داشت و عالم و زيرك نبود ، چون انوشروان ديد كى او در جوال [ 5 ] مزدك رفته بود ، بر فور هيچ نمىتوانست گفتن تا گستاختر شود ، و روزى ، قباد خوش نشسته بود و انوشروان نزديك او از علوم اوايل سخن مىگفت و پدر را خوش مىآمد ، قباد از انوشروان پرسيد كى روز [ 87
f
] اوّل مرا چگونه بشناختى از ميانهء همگان كى مانند من بودند ؟ انوشروان
شرح
[ 1 ] . بگذار . ( فعل امر مفرد از نهادن ) .
[ 2 ] . آذين .
[ 3 ] . مقام و الا داد ، مقام در افزود .
[ 4 ] . بر همه زنان .
[ 5 ] . فريب مزدك را خورده است .
هامش
( 1 ) .P: در كجاست .
( 2 ) .B: « را » نارد .
( 3 ) .P: حرمها .
( 4 ) .B: ندارد .