تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فارسنامه ابن بلخى ( فارسى ) — صفحة 220

مساهمون:

ص٢٢٠
و آثار او اين شهرها است كى در اصل او بنا كرده است : [ 1 ] ارّجان و نواحى آن ، قباد خوره « 1 » از اعمال پارس - و شرح آن داده آيد . ساحليّات كى هم مضاف است به قباد خوره « 1 » ، حلوان كى سرحد عراق است ، به قباد بالايين و ميانه و زيرين ، از اعمال عراق ، شهرآباد كواد « 2 » ميان جرجان و ابر شهر ، چند ناحيت از طبرستان ، خابور از درياء موصل ، و ملكى داشت به نظام و رونق ، پس قضاء ايزدى چنان بود كى در عهد او ، مزدك [ 2 ] زنديق پديد آمد و اباحت پديد آورد و آن را مذهب عدل نام نهادند و عبادت ايزدى - عزّ ذكره - از مردم برداشت و گفت اين بنى آدم ، همه از يك پدر و از يك مادراند و مال جهان ، ميان ايشان ميراث است امّا به فضل قوّت و ظلم ، قومى برمىدارند و ديگران را محروم مىگذارند [ 3 ] و من آمدم تا بواجب باز آرم و ازين گونه ، بدعتى نهاد و زنان مردم را و فرزندان ايشان را مباح كرد بر يكديگر ، و به حكم آنك مردم جهان ، بيشترين ، درويش
شرح
[ 1 ] . حمزه ، شهرهايى را كه قباد بنا كرد چنين نام مىبرد : شهرى در ميان حلوان و شهرزور ، ايران شاذ كواذ ، « شهر آباد كواذ » « به از آمد كواذ » ، « هنبو شاپور » كه اهل بغداد آن را « جنب سابور » گويند و ديگرى « و لاشجرد » و « خابور كواذ » و « ايزد قباذ » . ( ص 39 ، سنى ملوك الارض ) . [ 2 ] . در پهلوىMazdakپسر بامداد است . دو قرن پيش از مزدك مردى به نام زردشت بونده . . . آيينى به نام « دريست دين » پى افكند و مزدك كه مرد عمل بود اين آيين را رواج داد ، طبرى او را از مردم « مدريه » مىداند . قباد در دوره اول سلطنت خود ( 488 - 498 م ) طرفدار آيين مزدك شد و طبق آن رفتار كرد ولى بر اثر شورش قباد مجبور به فرار گرديد و به كشور هيتاليان پناه برد و در 498 يا 499 به يارى خاقان تاج و تخت خود را به دست آورد . . . و به هنگام طرح مسأله جانشينى قباد . . . مجلس مباحثه مذهبى تشكيل دادند و طبعا مزدكيان مغلوب شدند و سربازان كه محل مزدكيان را احاطه كرده بودند ، شمشيركش هجوم بردند و آنان را از دم تيغ گذراند و ظاهرا تمام رؤسا و خود مزدك در اين واقعه به قتل رسيدند . ( ايران در زمان ساسانيان ، ص 335 . ( فرهنگ نام‌هاى شاهنامه ، ص 993 ) . فردوسى مىگويد :بيامد يكى مرد مزدك به نام * سخنگوى و با دانش و راى و كامگرانمايه مردى و دانش فروش * قباد دلاور به دو داد گوش[ 3 ] .همى گفت هر كو توانگر بود * تهى دست با او برابر بودنبايد كه باشد كسى برفزود * توانگر بود تار و درويش پود
هامش
( 1 ) .p: خوزه . ( 2 ) .p: شهراباد و كواد .
فارسنامه ابن بلخى ( فارسى ) — صفحة 220 | منصور رستگار فسايى / ابن البلخي / رستگار فسايى