تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فارسنامه ابن بلخى ( فارسى ) — صفحة 201

مساهمون:

ص٢٠١
آن هيچكس نديده بود ، به نيكويى و يزدجرد ، سخت خرّم گشت و چندانك
شرح
يزدگرد بزهكار در شاهنامهچو شد پادشا بر جهان يزدگرد * سپه راز دشت اندر آورد گردكلاه برادر به سر بر نهاد * همى بود از آن مرگ ناشاد ، شادچو شد بر جهان پادشاهيش راست * بزرگى فزون كرد و مهرش بكاستخردمند نزديك او خوار گشت * همه رسم شاهيش ، بيكار گشتز شاهيش بگذشت چون هفت سال * همه موبدان ز او به رنج و و باليكى كودك آمدش هرمزد روز * به نيك اختر و فال گيتى فروزهمانگه پدر كرد بهرام نام * از آن كودك خرد شد شاد كاموز آن پس غم و شادى يزدگرد * چنان گشت بر پور چون باد اردبه اختر شناسان بفرمود شاه * كه تا كرد هر يك به اختر نگاهكه تا كى بود در جهان مرگ اوى * كجا تيره گردد سر و ترگ اوىستاره شمر گفت كاين خود مباد * كه شاه جهان گيرد از مرگ يادچو بخت شهنشاه بد رو شود * از ايدر سوى چشمه سو شودچو بشنيد ز او شاه ، سوگند خورد * به خراد برزين و خورشيد زردكه من چشمهء سو ، نبينم به چشم * نه هنگام شادى نه هنگام خشمز بينيش بگشاد يك روز خون * پزشك آمد از هر سوى رهنمونترا چاره اين است كز راه شهد * سوى چشمه سو گرايى به مهدچو نزديكى چشمه سو رسيد * برون آمد از مهد و دريا بديدزمانى نيامد ز بينيش خون * بخورد و بياسود با رهنمونز دريا برآمد يكى اسب خنگ * سرين گرد چون گور و كوتاه لنگهم آنگاه برداشت زين و لگام * به نزديك آن اسب شد شاد كامزشاه جهاندار بستد لگام * به زين برنهاد و همان گشت رامچو زين برنهادش ، برآهيخت تنگ * نجنبيد بر جاى ، تازان نهنگپس پاى او شد كه بنددش دم * خروشان شد آن بارهء سنگ سمبغريد و يك جفته زد بر برش * به خاك اندر آمد سر و افسرشز خاك آمد و خاك شد يزدگرد * چه جويى تو ز اين برشده هفت گردچو او كشته شد ، اسب آبى چو گرد * بيامد بدان چشمه لاژوردبه آب اندرون شد تنش ناپديد * كس اندر جهان اين شگفتى نديد( شاهنامه 364 / 284 / 7 )