حفر كرد و در جهان عمارتهاء بسيار ، فرمود ، و مدّت ملك او از ابتدا كى به
شرح
شهنشاه خواندند ز آن پس ورا * ز گشتاسب نشناختى كس ورافرستاد بر هر سوى لشكرى * كه هر جا كه باشد ز دشمن سرى ،سر كينه ورشان به راه آوريد * گر آئين شمشير و گاه آوريدكنون از خردمندى اردشير * سخن بشنو و يك به يك ياد گيربكوشيد و آئين نيكو نهاد * بگسترد بر هر سوى مهر و دادبه لشكر بياراست گيتى همه * شبان گشت و پرخاشجويان رمهبه ديوانش كارآگهان داشتى * به بىدانشان كار نگذاشتىبهر سو فرستاد پس موبدان * بىآزار و بيدار دل بخردانكه تا هر سوى شهرها ساختند * بدين تيز گنجى بپرداختندتهى دست را مايه دادى بسى * به دو شاد كردى دل هر كسىهمان كودكان را به فرهنگيان * سپردى چو بودى وراهنگ آنبه هر برزنى بر ، دبستان بدى * همان جاى آتشپرستان بدىچو سال اندر آمد به هفتاد و هشت * جهاندار بيدار ، بيمار گشتبفرمود تا رفت شاپور پيش * ورا پندها داد ز اندازه بيشبدانست كامد به نزديك مرگ * همى زرد خواهد شدن سبز برگبه دو گفت كاين عهد من ياد دار * همه گفت بدگوى را باد دارچو من حق فرزند بگزاردم * كسى راز گيتى نيازاردمشما هم از اين عهد من مگذريد * نفس داستان را به بدمشمريدبرآمد چهل سال و بر سر دو ماه * كه تا بر نهادم به شاهى كلاهبه گيتى مرا شارستان است شش * هوا خوشگوار و به زير آب خوشيكى خواندم خوره اردشير * كه گردد زبادش جوان ، مرد پيردگر شارستان گند شاپور نام * كه موبد از آن شهر شد شاد كامدگر بوم ميسان و رود فرات * پر از چشمه و چار پاى و نباتدگر شارستان بركه اردشير * پر از باغ و پر گلشن و آبگيرچو رام اردشير ست نهرى دگر * كز او بر سوى يارس كردم گذردگر شارستان اورمزد اردشير * هوا مشكبوى و به جوى آب شيربگفت اين و تاريك شد بخت اوى * دريغ آن سرو افسر و تخت روى( 651 / 192 / 7 )