و بياويختند و دارا هنوز زنده بود و دخترش بخواست و چون دارا گذشته شد ، او را به رسم پادشاهان فرس دفن كرد و تعزيت داشت [ 1 ] . و پس پادشاهى ايران بر وى قرار گرفت . « 1 »
اسكندر ذو « 2 » القرنين
اسكندر ، لقبى است همچون قيصر يا كسرى و معنى آن ملك است و ذو القرنين را معنى اين است كى : خداوند دو قرن و اين هر دو قرن يكى مشرق است و ديگر مغرب و نام او به روايتى فيلقوس بود و نسبت او در باب انساب ، ياد كرده آمده است ، و پادشاهى بود سخت داهى و فيلسوف [ 57
f
] و با حكمت و رأى صايب ، و مردانگى و خداى را - عزّ ذكره - طاعت ، نيكو داشتى و ميان جهانيان طريق عدل سپردى و همه جهان بگرفت و آثار او بيش از آن است كى درين مختصر ، توان نبشت و چون ازين كتاب ، غرض ذكر ملوك فرس است و ماجراى احوال ايشان ، از قصّهء اسكندر آن قدر ياد كرده كى تعلّق به امور فرس دارد ، و موجب آمدن اسكندر به فرس سه چيز بود : يكى آنك دارا بن دارا پيغامهاء درشت به دو فرستاده بود و گفته كى : بايد خراج فرستى همچنانك ديگر ملوك روم تا اين غايت دادهاند و اگر نه بيايم و روم را بستانم و اسكندر را اين پيغام سخت آمد ، دوم آنك : وزير پدرش رشتين [ 2 ] ازين دارا مستشعر بود و اسكندر را دلير گردانيد و بر عيب و عوار [ 3 ] دارا بن دارا اطلاع داد ، سوم آنك اين دارا زعر [ 4 ] بود و ظالم و وزير او بدسيرت و بد رأى و
شرح
[ 1 ] .سكندر همه جامهها كرد چاك * به تاج كيان بر ، پراگند خاكيكى دخمه كردش بر آئين او * بدان سان كه بد فره و دين اونهادش به تابوت زر اندرون * بر او بر ، ز مژگان بباريد خون( 390 / 403 / 6 )
[ 2 ] . در موارد ديگر در همين كتاب : « رشتن »
[ 3 ] . عوار ، به معنى عيب است .
[ 4 ] . مرد بد خوى .
هامش
( 1 ) .B: اضافه دارد : و ذا القرنين .
( 2 ) .B: ذا