تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فارسنامه ابن بلخى ( فارسى ) — صفحة 142

مساهمون:

ص١٤٢

لهراسب بن فنوخى « 1 » .

چون لهراسب بنشست ، همگان « 2 » به موجب وصيّت كيخسرو ، متابعت او نمودند و طاعت داشتند ، و او سيرتى سپرد ، سخت پسنديده و قاعده‌هاء نيكو نهاد . [ 48
f
] و از آثار او آن است كى اوّل كسى كى سراى پرده ساخت او بود و ديوان لشكر نهاد ، كى ما آن را ديوان عرض خوانيم ، و تخت زرّين مرصّع به جواهر ساخت و شهر بلخ را ديوار كشيد و عمارت‌ها كرد و مقام او بيشتر آنجا بود و همه جهان را عمارت كرد و اساوره [ 1 ] را دستينه‌هاء [ 2 ] زر در دست راست كرد ، بر سبيل اكرام ، و همّتى بلند داشت و ملوك جهان را چنان مسخّر گردانيد كى از روم و صين و هند خراج به دو مىفرستادند ، و بخت النّصر [ 3 ] بن گيو بن گودرز ، اصفهبد او بود ، از عراق تا روم ، و اصل نام بخت النّصر « بخت نرسى » « 3 » است [ 4 ] و مردى بوده است با راى و داهى و مردانه ، و او بود كى قصد بيت المقدس كرد و جهودان را مستأصل [ 5 ] گردانيد به سبب آنك ، پيغمبرى را بكشتند و اين قصّه [ را ] در اوّل اين كتاب ياد كرده است و به تكرار حاجت نيايد ، و غنيمت‌هاء بىاندازه آورد به نزديك لهراسب ، و چون مدّت صد و بيست سال از ملك لهراسب گذشته بود و
شرح
نماند ايچ كس را از ايشان توان * برآمد به فرجام ، شيرين روان[ 1 ] . اساوره يا اسواران يا اسوارگان : « فرمانده ولايت را مرزبان و حاكم بخش را شهريگ و افسران سپاه را اساوره و قضاة صلح را شاهريشت و رئيس شوراى ادارى را ايران آمار كار مىخوانده‌اند » . ( ايران در زمان ساسانيان ، ص 289 ) . [ 2 ] . دستينه : دستبند ، دست برنجن ( كه در متن همين معنى مراد است ) مكتوبى كه به دست خود نويسند ، دستخط ، فرمان پادشاه ، توقيع ، حكم و امضاء ( معين ) . [ 3 ] . در بعضى از متون دوره اسلامى « رهام پسر گودرز » را همان بخت النصر دانسته‌اند ( ر ك حمزه درسنى ملوك الارض و الانبياء ) و در مجمل التواريخ آمده است كه : « لهراسب . . . بخت النصر را به زمين شام فرستاد به حرب جهودان تا بيت المقدس را خراب كرد و همه را برده كرد و ديگران را بكشت و او رهام گودرز بود » ( ص 50 ) . [ 4 ] . ر ك فرهنگ نام‌هاى شاهنامه ، ص 158 . [ 5 ] . مستأصل به معنى از بيخ كنده شده ، ريشه كنده ، مجبور .
هامش
( 1 ) .B: فتوحى .P: فنوحى . ( 2 ) .B: و همگان . ( 3 ) . ر ك طبرى 140 / 645 / 1 : بخترشه يا بخترسه .
فارسنامه ابن بلخى ( فارسى ) — صفحة 142 | منصور رستگار فسايى / ابن البلخي / رستگار فسايى