و بعد از افراسياب برادرش كى شواسف [ 1 ] ، باز جاى او نشست و مدّتى ، پادشاهى راند و ليكن از حدّ خويش پاى بيرون ننهاد و چون او كناره شد پسرش « خزراسف [ 2 ] بن كى شواسف » به پادشاهى تركستان بنشست و هر پادشاهى كى تركستان را بود بعد از آن ، از نژاد خزراسف بوده است ، و پارسيان چنين گفتهاند ، كى : كيخسرو پيغمبرى بود و ظفر يافتن وى بر افراسياب از قوّت پيغمبرى بود و اگر نه « 1 » افراسياب را با چندان لشكر و عدّت و مكر و حيلت كى قهر توانستى كرد و چون افراسياب را بكشت و دل را از وى شفا داد ، بزرگان لشكر را جمع كرد و گفت من از كار جهان سير آمدم و به يزدان مشغول خواهم شد ، همگان بگريستند و زارى كردند تا مگر اين عزم باطل گرداند ، فايده نداشت [ 3 ] چون نوميد شدند ،
شرح
[ 1 ] . در شاهنامه ، نام برادر افراسياب گرسيوز است و گاهى كرشيوز يا گرشيوز هم ضبط شده است طبرى آن را « كى شراسف » و ابن اثير « كى سواسف » آوردهاند . نام كرسيوز در اوستا به صورتKeresavazdaآمده است كه از دو جزءKeresaبه معنى لاغر و اندك وvazdaبه معنى قوت و پايدارى تركيب شده و جمعا به معنى آنكه استقامت و پايدارى كم دارد مىباشد . كرسيوز در اوستا همانند افراسياب ، تورانى و گناهكار مىباشد زيرا در قتل سياوش دست داشته است و به باد افره اين گناه به دست كيخسرو و بر كنار درياى چيچست به قتل مىرسد .
با توجه به ريشه لغوى اين كلمه « كرسيوز » صحيحتر از « گرسيوز » است . ( فرهنگ نامهاى شاهنامه ، ص 860 ) اما در شاهنامه گرسيوز به دستور كيخسرو از ميان به دو نيم مىشود ؛به گرسيوز آمد ز كار نيا * دو رخ زرد و يك دل پر از كيمياكشيدندش از پيش دژخيم زار * به بند گران و به بد روزگارچو در پيش كيخسرو آمد به درد * بباريد خون بر رخ لاژوردبه دژخيم فرمود تا تيغ تيز * كشيد و بيامد دلى پر ستيزميان سپهبد به دو نيم كرد * سپه را همه دل پر از بيم كردبه هم برفگندندشان همچو كوه * ز هر سو به دور ايستاده گروه( 2369 / 376 / 5 ، چاپ مسكو )
[ 2 ] . اين نام در شاهنامه به صورت « ارجاسپ » آمده است و در طبرى « حزراسف » ( ر ك فرهنگ نامهاى شاهنامه ، ص چهارده . )
[ 3 ] . « كيكاوس درگذشت و كيخسرو و چهل روز در سوگ او نشست و از آن پس تاج بر سر نهاد و شصت
هامش
( 1 ) .B: ندارد .