تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فارسنامه ابن بلخى ( فارسى ) — صفحة 140

مساهمون:

ص١٤٠
گفتند پس اگر چنين است يكى را نصب كن كى بر سر ما باشد ، لهراسب ايستاده بود ، اشارت به دو كرد و گفت او خويش و خاصّه و وصّى من است بايد كى گوش به فرمان او داريد و بعد از آن هيچ كس كيخسرو را باز نديد ، نه زنده و نه مرده و مدّت ملك او « 1 » شست سال بود - و اللّه اعلم « 2 » -
شرح
سال پادشاهى كرد اما در اين هنگام ؛پر انديشه شد مايه ور جان شاه * از آن رفتن كار و آن دستگاهز يزدان همه آرزو يافتم * و گر دل همه سوى كين تافتمشوم همچو ضحاك تازى و جم * كه با سلم و تو را اندرآيم به همز من بگسلد فره ايزدى * گرايم به كژى و راه بدىببست آن در بارگاه كيان * خروشان بيامد گشاده ميانز بهر پرستش سر و تن بشست * به شمع خرد راه يزدان بجستو سرانجام پس از پنج هفته نيايش ، زال و بزرگان را گفت :شدم سيرزين لشكر و تاج و تخت * سبك بار گشتيم و بستيم رختآنگاه بزرگان را بخششهاى شايسته داد و جانشينى را به لهراسب سپرد و او را به دادگرى فرا خواند و روى به راه نهاد و ايرانيان او را بدرقه كردند :همه كوه پر ناله و با خروش * همى سنگ خارا برآمد به جوشهمى گفت هر كس كه شاها چه بود * كه روشن دلت شد پر از داغ و دود( 2993 / 481 / 5 ) بزرگان يك روز و يك شب با او راه پيمودند تا به چشمه‌اى رسيدند ، كيخسرو در آن چشمه سر و تن بشست و به خواندن زند و اوستا پرداخت و از همراهان خواست تا بازگردند زيرا بادى سخت خواهد وزيد و برفى سنگين فرو خواهد باريد ؛چو از كوه خورشيد سر بر كشيد * ز چشم مهان ، شاه شد ناپديدهم آنگه برآمد يكى باد و ابر * هوا گشت برسان چشم هژبرچو برف از زمين بادبان بركشيد * نبد نيزهء نامداران پديديكايك به برف اندرون ماندند * ندانم بدانجاى چون ماندندزمانى تپيدند در زير برف * يكى چاه شد كنده هر جاى ژرف
هامش
( 1 ) .B: ندارد . ( 2 ) .P: العالم