او نگاه مىداشتند ، از وى جدا شدند و دمدمه [ 1 ] در جهان افتاد : كى جمشيد دعوى خدايى مىكند و همگان از وى نفور شدند و عزيمتها [ 2 ] كى ديوان را بدان بسته بود ، گشاده شد ، اول كسى كه بر وى خروج كرد برادرش بود اسفتوز « 1 » [ 3 ] نام و لشكرها [ 34
f
] بدين برادر او جمع شدند و قصد جمشيد [ 4 ] كرد و جمشيد از پيش او بگريخت و مدّتها ميان ايشان جنگ قايم بود و بر يكديگر ظفر نمىيافتند و جمشيد صد سال ديگر پادشاهى كرد ، امّا كارش افتان و خيزان بود ، پس بيوراسف كى او را ضحّاك خوانند « 2 » و مذهب صابئان او نهاده است ، « 2 » خروج كرد و روى به جنگ جمشيد آورد ، جمشيد بگريخت و ضحّاك ، او را طلب كنان ، بر پى او مىرفت تا او را به نزديك درياء صين ، دريافت و بگرفت و به ارّه به دو نيم كرد [ 5 ] ،
شرح
[ 1 ] . دمدمه به معنى با خشم سخن گفتن ، شهرت و آوازه .
[ 2 ] . به معنى افسونهاست . جمع عزيمه .
[ 3 ] . اين نام در متون مختلف به صورتهاى اسبتور ، اسفيون و اسفتوز آمده است و بايد آن را اسفتور خواند كه صورتى است از سپيتور يا اسپيتور . ( ر ك نخستين انسان ، نخستين شهريار - ص 399 ص 32 ) .
[ 4 ] . ابن اثير با نقل روايات طبرى خلاصه مىكند كه : « گويند كه او ( جم ) ادّعاى ربوبيت كرد ، برادرش بنام سپيتور بر او تاخت تا او را بكشد ، بعد به مدت صد سال از او پنهان شد ، سپس در هنگام اختفايش بيوراسب عليه او برخاست و قدرت را به چنگ آورد . . . فرمانروايى جم 716 سال و چهار ماه و بيست روز به درازا كشيد . ( نخستين انسان نخستين شهريار ، ص 427 ) ابن مسكويه در تجارب الامم مىنويسد كه چون جمشيد گمراه شد مردمان از او روى گردان شدند ، پس كسانى را پنهانى به پيش مردان جمشيد فرستاد تا آنان را به سوى وى كشانند . پس بر او تاخت و جمشيد بگريخت و بيوراسب او را دنبال كرد تا بر او پيروز گشت و با ارّه كردنش او را مايه عبرت ساخت . . . » ( همانجا ص 410 ) .
[ 5 ] . فردوسى مىسرايد :چو جمشيد را بخت شد كند رو * به تنگ اندر آمد سپهدار نونهان گشت و گيتى بر او شد سياه * سپردش به ضحّاك تخت و كلاهچو صد سالش اندر جهان كس نديد * بر او نام شاهى و او ناپديدصدم سال روزى به درياى چين * پديد آمد آن شاه ناپاك دينبه ارّهش سراسر به دو نيم كرد * جهان را از او پاك بىبيم كردشد آن تخت شاهى و آن دستگاه * زمانه ربودش ، چو بيجاده ، كاه
هامش
( 1 ) .B: اسفت .
( 2 ) .p: « و مذهب صائبان او و نهادست » را ندارد .