تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فارسنامه ابن بلخى ( فارسى ) — صفحة 105

مساهمون:

ص١٠٥
هيچ رنجى و دردى و بيمارى خبر نداشت و جهانيان همه ايمن و ساكن بودند و در خير و نعمت ، نازان . و چون سيصد سال برين سان گذشت بعد از آن سيصد و شانزده ، كى به ابتدا ياد كرده آمد ، جمشيد را بطر نعمت ، گرفت و شيطان ، در وى راه يافت و دولت برگشته ، او را بر آن داشت كى نيّت با خداى - عزّ و جل - بگردانيد [ 1 ] و جمله مردمان و ديوان را جمع گرد آورد و ايشان را گفت معلوم شماست كى مدّت سيصد سال باشد تا رنج و درد و آفت‌ها از شما برداشته‌ام و اين به حول و قوّت و كنش « 1 » من است و من دادار و پروردگار شماام ، بايد كى مرا پرستيد و معبود خويش ، مرا دانيد . چون اين سخن بگفت و هيچكس جواب نداد و هم در آن روز فرّ و بهاء او برفت و فرشتگان ، كى به فرمان ايزدى - عزّ ذكره - كار
شرح
سرما و گرماى سوزان ابدى اثرات بيمارىها و امراض آسوده بودند و از قحطى و بدبختى و دورى از وطن و فتنه‌ها و جنگ‌ها و خشك سالى و زلزله‌ها و صاعقه‌ها و ساير آفت‌ها و زيان‌ها در امان بودند . ( ص 11 ) . فردوسى مىسرايد :چنين سال سيصد همى رفت كار * نديدند مرگ اندر آن روزگارز رنج و ز بدشان نبود آگهى * ميان بسته ديوان بسان رهى( 57 / 44 / 1 ) [ 1 ] . بلعمى مىنويسد : جم به گفتار ابليس غرّه شد و همه خلق را گرد آورد و خلق را گفت كه من خداى آسمان و زمينم اگر مرا پرستيد و اگر نه شما را هم . . . بسوزم . . . خلق از بيم جمشيد را بپرستيدند . . . » ( 63 ببعد ) . در شاهنامه آمده است :. يكايك به تخت مهى بنگريد * به گيتى جز از خويشتن را نديدز گيتى سر شاه يزدان شناس * ز يزدان بپيچيد و شد ناسپاسچنين گفت با سالخورده مهان * كه جز خويشتن را ندانم جهانهنر در جهان از من آمد پديد * چو من نامور تخت شاهى نديدجهان را به خوبى من آراستم * چنان است گيتى كجا خواستمچن اين گفته شد فريزدان از اوى * بگشت و جهان پر شد از گفتگوىهنر چون بپيوست با كردگار * شكست اندر آورد و برگشت كاربه جمشيد بر ، تيره‌گون گشت روز * همى كاست آن فرّ گيتى فروز( شاهنامه ، خالقى مطلق ، 74 / 45 - / 1 )
هامش
( 1 ) .B: كش .
فارسنامه ابن بلخى ( فارسى ) — صفحة 105 | منصور رستگار فسايى / ابن البلخي / رستگار فسايى