تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فارسنامه ابن بلخى ( فارسى ) — صفحة 108

مساهمون:

ص١٠٨
اگر خواهى كى تا جادويى [ 35
f
] آموزم ، پدر را بكش ، ضحّاك پدر خويش را به تقرّب ديو ، بكشت و سخت ظالم و بد سيرت بود و خون هاء بسيار به ناحقّ ريختى و
شرح
پسر بد مر اين پاك دين را يكى * كه از مهر بهره‌ش نبود اندكىجهانجوى را نام ضحاك بود * دلير و سبكسار و ناپاك بودكجا بيور اسبش همى خواندند * چنين نام بر پهلوى راندندكجا بيور از پهلوانى شمار * بود بر زبان درى ، ده هزارز اسپان تازى به زرين ستام * ورا بود بيور كه بردند نامچنان بدگمان شوخ فرزند اوى * نجست ازره شرم پيوند اوىبه خون پدر گشت همداستان * ز دانا شنيدستم اين داستانبه سر بر نهاد افسر تازيان * بر ايشان ببخشيد سود و زيانسوى تخت جمشيد بنهاد روى * چو انگشترى كرد گيتى بر اوىچو ضحاك بر تخت شد شهريار * بر او ساليان انجمن شد هزارنهان گشت كردار فرزانگان * پراگنده شد كام ديوانگانهنر خوار شد ، جادوئى ارجمند * نهان ، راستى ، آشكارا ، گزندندانست خود جز بد آموختن * جز از كشتن و غارت و سوختنفريدون به خورشيد بر ، بردسر * كمر تنگ بستش به كين پدربه شهر اندرون هر كه برنا بدند * چه پيران كه در جنگ دانا بدندسوى لشكر آفريدون شدند * ز نزديك ضحاك بيرون شدندنخواهيم بر گاه ضحاك را * مر آن اژدها خيم ناپاك راسپاهى و شهرى به كردار كوه * سراسر به جنگ اندرون ، همگروهپس ، از رشك ، ضحاك شد چاره‌جوى * ز لشكر سوى كاخ بنهاد روىز بالا چوپى بر زمين برنهاد * بيامد فريدون به كردار بادببستش به تندى دو دست و ميان * كه نگشاد آن ، ژنده پيل ژيانببردند ضحاك را بسته زار * به پشت هيونى برافگنده ، خوارهمى راند زين گونه تا شير خوان * جهان را چن اين بشنوى ، پير خوانبه كوه اندرون جاى تنگش گزيد * نگه كرد غارى بنش ناپديدبياورد مسمارهاى گران * به جايى كه مغزش نبود اندر آنفرو برد و بستش بدان كوه باز * بدان تا بماند به سختى دراز . . .چنان بد كه ابليس روزى پگاه * بيامد به سان يكى نيكخواهدل مهتر از راه نيكى ببرد * جوان گوش گفتار او را سپرد( شاهنامه ، 89 / 46 / 1 )برآورد ابليس وارونه بند * يكى ژرف چاهش به ره بر ، بكند