فرمان داد . آنگاه گروهى از عدن براى او نامه نوشتند و شرح دادند كه عنبر از چشمههايى كه در كف دريا است بيرون مىآيد . آنگاه امواج دريا آن را مىكند و بر سطح آب بالا مىآورد و باد آن را به خشكى مىاندازد ، چنان كه قير از سرزمين هيت خارج مىشود و از سرزمين روم قير رومى بيرون مىآيد « 1 » .
و آخرين جزاير اين دريا ، سرنديب است و سرنديب در درياى كند ( هركند ) واقع است و آن جزيره در رأس همه اين جزاير است . بيشترين منابع لؤلؤ و جواهر در سرنديب واقع است . در درياى سرنديب راههايى ميان دو كوه است و مسافرانى كه عازم چيناند از آن مىگذرند . در كوههاى اين دريا معادن طلا و نقره و منابع زير آبى مرواريد است همچنين در اين دريا گاو وحشى و آفريدههايى از نژادهاى مختلف هستند . از راه همين دريا به سوى سرزمين مهراج مىروند . چه بسا ابرها بر اين دريا سايه افكنده چونان كه روز از شب معلوم نمىشود و پيوسته در آن باران مىبارد و جانوران و جنبندگانش ظاهر نمىشوند و از آن به سوى درياى صنف روانه مىشوند ، در اين دريا درخت عود و ديگر اشجار است و اين دريا را مرز و اندازه معينى نيست و سر آن از نزديك تاريكى شمالى آغاز و تا سرزمين واق واق نيز مىرسد .
پادشاه جزاير كه او را « مهرا » « 2 » خوانند ، در اين جزيره « سرنديب » اقامت دارد و جزاير و نواحى زير فرمان او بى شمار است و اگر يكى از كشتىهاى دريا به قصد سير كردن به دور همه جزايرش سالها در حركت باشد باز توفيق نخواهد يافت ، و اين دريايى است كه شگفتىهايش از حساب بيرون است و سرزمينش تمامى گياهان خوشبو همچون كافور و عنبر و قرنفل و صندل و گردو و گرز ( نوعى گياه شبيه هويج ) و قاقلا ( گياهى هندى شبيه اشنان ) و عود را داراست « 3 » . و هيچ
هامش
( 1 ) . اطلاعات مربوط به درياى چهارم در مسعودى مختصر و به اين صورت ديده نمىشود .
( 2 ) . مسعودى ، اين واژه را مهراج « مهاراجه » آورده است ، ج 1 ، ص 151 .
( 3 ) . مسعودى در مروج الذهب اين محصولات را چنين آورده است : كافور و عود و ميخك و صندل و جوز و پوست جوز و هل و چوب معطر و غيره ، ج 1 ، ص 151 ؛