در اين دريا مارهاى بزرگى است كه به خشكى در آمده و فيلى را مىبلعد ، آنگاه در خشكى خود را بر صخره ( سنگى ) مىپيچد و استخوانهاى فيل را در داخل شكم خود خرد مىكند و صداى هولناكى از آن به گوش مىرسد . همچنين مارى است كه آن را پادشاه ( ماران ) گويند . آن مار در هر سال تنها يك بار طعام مىخورد . پادشاهان زنگ ، گاه چاره انديشيده آن را مىگيرند و مىپزند . روغنش را گرفته بر خود مىمالند تا قدرت و شادابى آنها افزون شود . اين مار را پرزى يا ( كركى ) است كه چون شخص مسلول بر پوست آن مار بنشيند از سل ايمن گردد و چنان شود كه هرگز بدان بيمارى دچار نشود و گاه اين كار نزد پادشاهان هند انجام مىگيرد ، آنگاه پوست آن مار را استفاده كرده در گنجينههايشان حفظ مىكنند . باد اين دريا از قعر آن بر آيد و چه بسا هنگام طوفانى شدن دريا آتشى پر نور از آن ساطع شود .
بابى در بيان درياى چهارم ، گفتهاند نام آن ونجل است و ميان آن و درياى كند ( هركند ) چندين جزيره است كه رقم آنها را تا هزار و نهصد جزيره نقل كردهاند .
ميان اين جزاير عنبر فراوان است و قطعهاى از آن همچون اتاقى است و اين عنبر در قعر دريا مىرويد و آنگاه كه امواج دريا شديد باشد از ته دريا كنده مىشود و همچون پنبه گياهى روى سطح آب مىآيد . اين عنبر بد ( بدبو ) است و در كتاب الطيب كه ابراهيم بن مهدى نوشته است ، چنين خواندم كه احمد بن فحص عطار گويد : من در مجلس ابو اسحاق بودم و او عنبرى را كه ذوب كرده بود پاك مىكرد و گياهانى را كه در آن بود بيرون مىآورد و اين گياهان همانند منقار پرندگان بود .
از من پرسيد كه اينها چيست ؟ گفتم ، اينها منقار پرندگانى است كه چون حيوانات عنبر آن را ديدهاند آنها عنبر را خوردهاند پس ابو اسحاق خنديد و گفت :
اين سخنى است كه عوام مىگويند ، ولى خداوند هيچ جنبندهاى را نيافريده است كه عنبر بريند « 1 » . حقيقت آن است كه عنبر چيزى در قعر دريا است . ( هارون ) رشيد به تحقيق در اين باره علاقمند شد و حمّاد بربرى را به بررسى ( تحقيق ) آن
هامش
( 1 ) . منظور ، مدفوع او عنبر باشد .