ملايم بوزد ميانشان ده تا بيست روز راه در عرض دريا فاصله است .
هوس شاه جوان
گويند كه شاهى از شاهان قمار كه به روزگار ديرين بر قمار شاه بوده است .
نوجوانى عجول بود ، او كاخى داشت مشرف بر رودخانهاى با آبى گوارا چون دجله عراق ، ميان كاخ او و دريا يك روز راه بود . روزى با وزيرش در اين كاخ نشسته بود كه سخن از مملكت مهراج و بزرگى و آبادانى فراوان آن و جزاير زير فرمان مهراج به ميان آمد ، شاه ( جوان ) به وزير گفت : دل من خواستهاى دارد كه دوست دارم به آن برسم ( و آن تسلط به سرزمين مهراج است ) . وزير كه مردى خيرخواه بود و به شتابزدگى ( و كارهاى عجولانه ) او آگاه بود ، گفت : اى پادشاه خواستهات چيست ؟ پادشاه گفت ، دوست داشتم ، سر مهراج ( مهاراجه ) پادشاه زابج را در طشتى برابر خود ببينم . وزير دانست كه حسادت ، اين فكر را در او برانگيخته است . از اين رو گفت ؛ پادشاها دوست ندارم كه پادشاه خاطر خود را به چنين انديشهاى مشغول دارد ، زيرا ميان ما و اين قوم ( زابجىها ) نه در كردار ، و نه در گفتار برخوردى بوده است و نه از ايشان شرّى ديدهايم ، چه آنان در جزيرهاى دور افتادهاند كه در همسايگى ما نيست و چشم طمعى هم به سرزمين ما ندارند . بنا بر اين شايسته نيست كه از اين گفتار كسى آگاه شود . و پادشاه هم در آن اصرار ورزد . پادشاه خشمگين شد و به نصايح وزير گوش نداد ، اين سخن را براى فرماندهان و بزرگانى كه در مجلس حضور داشتند فاش كرد . آنگاه زبان به زبان گشت تا به همه جا شايع شد و به گوش مهراج ( مهاراجه ) رسيد . مهراج كه مردى با اراده ، عاقل ، كار آزموده و ميانسال بود ، وزيرش را فرا خواند و از خبرى كه به او رسيده بود آگاهش كرد و به او گفت : با وجود آنكه كار اين نادان ( شاه قمار ) در همه جا شايع شده و به خاطر نوجوانى و غرورش چنين آرزويى كرده و اين آرزو از زبان او در همه جا پخش شده ، دوست ندارم از او دست بردارم ، زيرا اقدام نكردن عليه او سبب سستى پشتوانه شاه و كاهش اعتبار او مىگردد .