و همدان محل فتنه و تشويش گشت . امير زاده اسكندر چنان كه ذكر آن گذشت كه [ امير زاده رستم او را ميل كشند . حضرت سلطنت « 1 » آن حركت از امير زاده رستم پسنديده نفرمود و حكم كرد ] « 2 » امير زاده اسكندر را پيش برادر كهترش امير زاده بايقرا فرستند « 3 » ، بنا بر آنكه او را شفقت زيادت باشد و تعهّد احوال او بهتر نمايد . امير زاده رستم او را پيش بايقرا فرستاد . چون امير زاده اسكندر « 4 » به امير زاده بايقرا ملحق شد ، اگر چه از حليت بينايى عاطل شده بود ، امّا در فتنهانگيزى و فساد جويى بينايان را « 5 » اسب و رخى طرح مىداد و شب و روز در تدبير آن بود كه چه نوع فتنه انگيزد و مملكت را به هم بر آرد . در آب و آيينه صورت حادثه مىجست و در خواب و بيدارى طلب فتنه مىكرد .
در خلال اين احوال قضيّهء امير زاده سعد وقّاص دست داد . آن حادثه را فرصتى شمرده با امير زاده بايقرا صلاح امور ملكى در مطارحه افكند . « 6 » تدبيرات انديشيده انواع فصول بر فضول در ميان آورد و مقطع بدين كرد كه حالا خود به هيچ وجه در اين سرحد نمىتوان بود كه ساعة فساعة امير زاده سعد وقّاص با لشكر قرا يوسف روى بدين « 7 » جهت آورند و آن زمان مجال تدبير نماند . اين خيال كژ « 8 » با خود راست گرفتند كه به شيراز مىبايد رفت و نوعى ساخت كه آن « 9 » مملكت به دست افتد . چون اقتضاى قضاء الهى آن بود كه كار ممالك فارس از دست حوادث در پاى افتد و اين اعجوبه ، انگيختهء اشكال فلكى و نتيجهء قران نحسين « 10 » در سرطان بود ، شيطان غرور در آشيان دماغ او بيضه نهاد و سكر شباب و جنون نظر بل سابقهء قضا و قدر او را در ورطهء خطر انداخت تا قصد مملكت شيراز را ميان بسته اين عزيمت در ضمير مخمّر « 11 » و در دلها مصوّر شد . توجه به جانب شيراز مقرّر كردند و به اتفاق عازم شيراز شدند « 12 » .
در اين اثنا نوكر « 13 » امير زاده اسكندر ، مراد تلبه « 14 » عاقلى كرد و از او گريخته به اصفهان
هامش
( 1 ) گ ، مل : سلطنت شعارى .
( 2 ) اين عبارت را با ندارد .
( 3 ) گ ، مل : فرستد .
( 4 ) اساس ، با : رستم .
( 5 ) گ : و فساد چون بينايان را . مل : فساد چون بينايان .
( 6 ) اساس : افكندند .
( 7 ) مل : بدان .
( 8 ) با ، گ : كژ را . مل : كج را .
( 9 ) با ، گ ، مل : اين .
( 10 ) با : نخستين .
( 11 ) مل ندارد .
( 12 ) اساس ، با ، گ ، مو : شد .
( 13 ) مل : يكى از نوكران . گ : نوكران .
( 14 ) مل ندارد .