امير غياث الدّين ترخان « 1 » و امير خواجه راستى و جلال و نوكران و ملازمان ايشان از ابر كمان تيرباران كردند و به زخم تيغ و نيزه ميدان معركه را از خون پردلان لعل فام گردانيدند . شاه منصور بعد از آن همه جدّ و جهد و كشش و كوشش ، هم در آن گيراگير و كشاكش از اسب درافتاد و به جاى پاى ، سر نهاد . بيت :
او نيز برفت از اين گذرگاه * او « 2 » كيست كه نگذرد « 3 » از اين راه
شاه منصور بيچاره چون از ضرب شاه رخى مات شد ، شطرنج حيات از رقعهء ملك برچيده و جان پاك را از بساط خاك به روشنان افلاك سپرد . سرش از تن جدا كرده و حضرت سلطنت شعارى - خلّد اللّه تعالى ملكه و سلطانه - پيش پدر نامدار خود امير صاحبقرانى « 4 » برد ، و مجموع مظفّريان منصورى مقمور و مخذول شدند و بقيّهء لشكرش اكثر به ياسا رسيدند . امير صاحبقران ظفر در ركاب و نصرت هم عنان به پاى پشتهاى بر آمد و به سر پل باجگاه نزول فرمود . نويينان و امرا و اركان دولت تهنيت فتحى چنان مبادرت كردند و گفتند ، بيت :
شكر ايزد را كه از يمن ظفر شد كامران * بر سپاه و خيل اعدا حضرت صاحب قران
و چون از اين قضايا فراغى حاصل شد ، متوجه در الملك شيراز شده به ظاهر شهر « 5 » در درون دروازهء سلم فرود آمد . و فرمان شد تا ديگر دروازها را « 6 » به گچ و آجر بر آوردند و از كلويان محلات و مردم صاحب وقوف مجلكا ستانيدند كه اسب و استر پنهان ندارند ، و مجموع را به جهت ديوان اعلى داغ كردند ، و هر چه از خزاين و اموال شاه منصور و امراء او و مخلّفات ايشان « 7 » حاصل شد و همه را بر امرا و لشكريان قسمت فرمود . « 8 » و امير زادهء اعظم محمد سلطان را در كوكبهء عزّ و جلال به جانب اصفهان روان فرمود ، و امير زادهء عمر شيخ بهادر لشكر خاصّهء خود را به عقب گريختگان شاه منصورى بفرستاد و خود
هامش
( 1 ) اساس : برخان .
( 2 ) با : آن .
( 3 ) اساس : بگذرد .
( 4 ) گ ، مل : صاحبقران .
( 5 ) گ ، مل : در درون شهر به ظاهر شهر .
( 6 ) با ندارد .
( 7 ) با : او .
( 8 ) با : كرد .