منصوره مشاهده كرده بودند و استشعار « 1 » و خوف لشكر جغاتاى « 2 » سراپاى وجود ايشان فرو گرفته ، مىخواستند كه خود را از محل تعرّض عساكر حضرت صاحبقرانى دور تر دارند و با شاه منصور اظهار آن نمىتوانستند « 3 » كرد در اين باب با « 4 » شروان شمّهاى اظهار كردند . شروان نيز مىخواست كه خود را به گوشهاى اندازد تا فيصل اين مهمّات به كلّى بازديد شود . به طريقى كه در محل « 5 » قبول افتاد با شاه منصور گفت « توقف اصفهان متمادى شد و مردم شيراز كه مقرّر شده تا غايت برسيدند و نقل ايشان از فارس به عراق « 6 » مقدور محمد زين الدّين نيست . صلاح در آن است كه به جانب شيراز رويم . اگر مصلحت وقت مقتضى آن باشد كه همانجا توقف بايد كرد ، به موجبى « 7 » كه صوابديد رأى اعلى باشد ، به تقديم رسد . و اگر به قاعدهء اصفهان محل « 8 » اقامت ضبط بايد ساخت ، اهالى شيراز را « 9 » كوچ كرده بدين جانب رسانيم و به ضبط كار مشغول شويم . و اگر به همين وضع در اصفهان توقف خواهد بود روزگار مىگذرد و اسباب محاصره و مقاومت دست درهم ندهد « 10 » و تدبير « 11 » قضيّه مشكل باشد » .
چون ارادت اللّه آن بود كه « 12 » روابط اقبال شاه منصور گسسته « 13 » شود و اساس دولت او انهدام يابد ، آن كلمات را مسموع داشت و لشكريان فارس نيز كه « 14 » به خاطر متعلّق اهل و وطن داشتند « 15 » به عزيمت به شيراز مستبشر شده روى به شيراز نهادند . در اين حال چون به قلعهء يزد خواست رسيدند ، سلطان زين العابدين مكحول آنجا محبوس بود . شاه منصور را به رفتن شيراز تقريع « 16 » و سرزنش تمام كرد و گفت « كجا مىروى ؟ وقت شمشير زدن امروز است . لاف مردى و مردانگى كجا رفت ؟ » از اين قبيل حكايات مىگفت . شاه منصور فرمود تا او را از آنجا به قلعهء سفيد بودند و شاه منصور متوجّه شيراز شد . چون بدانجا رسيد معاقد امور مملكت نامضبوط و واهى شد و قضايا از
هامش
( 1 ) اساس : استسعار . مل : استسعاد .
( 2 ) با ، گ ، مل : جغتاى .
( 3 ) با : نمىتوانست .
( 4 ) مل ندارد .
( 5 ) با ، گ : در محلى كه به طريق .
( 6 ) با ، گ ، مل : به عراق از فارس .
( 7 ) با : موجب .
( 8 ) با ، گ ، مل : مجال .
( 9 ) گ ، مل ندارند .
( 10 ) اساس خوانده نشد .
( 11 ) با : ترتيب .
( 12 ) اساس ندارد .
( 13 ) اساس : كشته .
( 14 ) گ ، مل : هر كه .
( 15 ) مل : داشت .
( 16 ) با ، گ : تقريغ . اساس خوانده نشد .