باشد . چون نسبت با جناب معدلت پناهى « 1 » ، نعقد مصادقتى منعقد شده بود ، فتوح روزگار دانسته « 2 » در ابقاء آن ثابت دم و راسخ قدم زيسته « 3 » ، بيت :
به قيامت برم آن « 4 » عهد كه بستم با تو * تا تو آن روز نگوئى كه وفائيت « 5 » نبود
و از آن جناب على التّعاقب و التّوالى ، زلال الطاف ، چنان كه خلايق مشكور « 6 » و مستحسن « 7 » داشته ، مترشّح بوده و اين معنى موجب مباهات مىدانستند . « 8 » در اين وقت كه از بارگاه مهيمن نسيم دعوت حق به مشام جان رسيد و متقاضى « و لا تجد لسنّتنا تحويلا « 9 » ، خلقه اللّه يدعوا الى دار السّلام » بر در دل زد « 10 » [ كه بيت ] « 11 »
عرش است نشيمن تو شرمت نايد « 12 » * كايى و مقيم خطهء خاك شوى
و به حمد اللّه تعالى هيچ حسرتى و مكروهى در خاطر « 13 » نمانده ، با وجود انواع زلّت « 14 » و تقصير و اصناف اجرام و آثام كه لازم وجود انسانى است ، هر آرزو كه در متخيّلهء بشر مرتسم تواند بود از فوايد احسان « فلا تعلم « 15 » نفس ما اخفى لهم من قرّة اعين » در اين پنجاه و چهار سال كه اتّفاق نزول اين منزل خاكى افتاده در كنار مراد نهاده
[ متى زدت تقصيرا فزدنى تفضّلا * كانّى بالقصير استوجب الفضلا ] « 16 »
احرام « لبيك « 17 » ( اللّهمّ لبيك ) « 18 » » بسته ، نفس مطمئنه رانداى « ارجعى الى ربّك راضية » در داد .
بدين مژده گرجان فشانم رواست * كه اين مژده « 19 » آسايش « 20 » جان ماست
چگونه بر نپرد جان چو از جناب جلال * خطاب لفظ چو شكّر بجان رسد كه تعال
هامش
( 1 ) با ندارد .
( 2 ) مل ندارد .
( 3 ) گ ، با ، مل : راسخ قدم است .
( 4 ) اساس : بر آن .
( 5 ) اساس : وفايت .
( 6 ) مل ندارد .
( 7 ) با : متحصّن .
( 8 ) گ ، مل : مىدانسته .
( 9 ) همه نسخهها : تأويلا .
( 10 ) با : بر درون . اساس : بر درر دل .
( 11 ) با ندارد .
( 12 ) همه نسخهها جز اساس : بادا .
( 13 ) مل : خواطر .
( 14 ) مل : ذلّت .
( 15 ) اساس : يعلم .
( 16 ) اين بيت را با ، گ ، مل ندارند .
( 17 ) اساس خوانده نشد .
( 18 ) اساس ندارد .
( 19 ) اساس ندارد .
( 20 ) با : آرايش .