محاربه « 1 » پيش آمد . بعد از چندگاه محاصره جماعتى از چاخويان شاه يحيى را با صد مرد از راه كاريز آب به اندرون يزد بردند . خواجه بهاء الدّين ] « 2 » چون معلوم كرد ، از دروازهء ديگر بيرون گريخت و به اصفهان رفت و شاه يحيى در يزد متمكّن شد . شاهى دلير مستعد مردانه بود و سوارى چابك و فرزانه . امّا همواره بنياد معاملهء خود بر مكر و تزوير و حيله نهاده بود و از هر طرف دايما فتنه بر مىانگيخت و افسادى مىكرد تا كار خود در ميانه مىگذارد .
نقل است كه روزى يحيى به شكار رفته بود . در شكارگاه از نوكران جدا افتاده تنها مىراند . باز يارى را ديد كه به كار « 3 » مشغول است و به غايت در آن كار جدّى مىنمايد .
شاه يحيى را از كار كردن او خوش آمد . پيش او راند و او را تحيّتى كرد . بعد از آن پرسيد كه از ديوان دست اندازى « 4 » و ظلمى بر تو نمىرود ؟ و آن شخص شاه يحيى را نمىشناخت ، گفت چون نمىرود ؟ آنچه اين زمان بر اين رعاياى بيچاره مىرود از ظلم و ستم در هيچ روزگار نبوده است . شاه يحيى گفت شاه همين ساعت در فلان موضع فرود مىآيد ، تو به خرگاه « 5 » شاه آى تا من به جهت تو تخفيفى بطلبم و حكمى بستانم كه هيچكس مزاحم تو نشود . باز يار دعايى كرد « 6 » و گفت نمىآيم . هر چند شاه يحيى مبالغه مىكند « 7 » كه مىبايد آمد ، باز يار مىگويد نمىآيم . پرسيد كه به چه سبب نمىآيى ؟ باز يار گفت به واسطهء آنكه تو جوانى « 8 » نيكى و شاه يحيى ميشى سر در پيش يازيده « 9 » است و چشم نرم در زمين اندازد و سخن تو نشنود . « 10 » شاه يحيى خنده كرد و گفت البتّه بيايى كه كار تو راست كنم . شاه يحيى براند و برفت . باز يار بر موجب ميعاد از عقب به قيتول « 11 » شاه آمد . شاه يحيى سفارش با دواچيان « 12 » كرده بود كه شخص بدين شكل به خرگاه آيد ، اعلام كنيد . در همان زمان كه باز يار برسيد اعلام كردند . او را به اندرون خرگاه طلبيد . چون باز
هامش
( 1 ) گ ، مل : به محاربه و مقاتله .
( 2 ) اين عبارت را با ندارد .
( 3 ) با : شكار .
( 4 ) با ، گ ، مل : دست انداز .
( 5 ) گ : در خرگاه . مل : درگاه .
( 6 ) گ : دعا مىكرد و گفت . مل : دعا مىكرد و مىگفت .
( 7 ) با ، مل : مىكرد .
( 8 ) با ، گ ، مل : جوان .
( 9 ) با : بازمانده .
( 10 ) با : بشنود .
( 11 ) اساس ، با خوانده نشد .
( 12 ) با ، اساس خوانده نشد . گ : و داچنان .