تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جغرافياى حافظ ابرو ( فارسى ) — صفحة 217

مساهمون:

ص٢١٧
به اجازه متوجه يزد شد . « 1 » امير شيخ ابو اسحاق در اين حال توقّع مىداشت كه شاه سلطان در عوض آن سوابق « 2 » ، آن مقدار اهمال كند كه او از گوشه‌اى بدر رود . شاه سلطان آن نكرد . به وقتى كه شاه سلطان را گرفته ميل مىكشيدند گفت حق نمك امير شيخ ابو اسحاق است كه چشم مرا بگرفت . فى الجمله شاه سلطان را معلوم شد كه امير شيخ در خانهء مولانا نظام الدّين است . جماعتى را بىخبر بدانجا فرستاد . امير شيخ در اندرون مطبخ رفت و در تنورى پنهان شد . او را بيرون آوردند و از بيم غوغاى اصفهانيان در غراره‌اى « 3 » كرده بر استر بار كردند و به قلعه طبرك بردند و اعلام امير مبارز الدّين [ كرد و امير مبارز الدّين ] « 4 » فرمود تا سردارى با صد سوار تعيين كرده او را مقيّد به شيراز رسانيدند . عوام شيراز چون بشنيدند داعيهء غوغا داشتند . آوازه در انداختند كه او را به قلعهء قهندز مىبرند . ناگاه از راهى مجهول او را به ميدان شيراز آوردند . امير مبارز الدّين با تمام علما و قضات و اكابر شيراز حاضر گشته . امير مبارز الدّين گفت سيّد « 5 » امير حاج ضرّاب را تو كشتى ؟ امير شيخ گفت ما فرموديم . امير مبارز الدّين حكم قصاص كرد . در روز پنجشنبه آخر جمادى « 6 » الاول سنه سبع و خمسين و سبعماية پسر كوچك امير حاج ضراّب ، قطب الدّين « 7 » او را به قصاص رسانيد . امير شيخ در وقت قتل اين دو رباعى بخواند ، رباعيه :
افسوس كه مرغ عمر را دانه نماند * و امّيد به هيچ خويش و بيگانه نماند دردا و دريغا كه در اين مدت عمر * از هر چه بكرديم جز افسانه نماند « 8 » با چرخ ستيزه كار مستيز و برو * در گردش دهر در مياويز و برو يك كاسهء زهرست كه مرگش خوانند * خوش در كش و جرعه بر جهان ريز و برو
بعد از قتل امير شيخ ، محمّد مظفّر را در فارس و عراق عجم « 9 » منازعى نماند . و در آن
هامش
( 1 ) يا : به اجازه مشغول شد و متوجه يزد شد . ( 2 ) با : سابق . ( 3 ) با ، مل : عراده . ( 4 ) با ، گ ، مل ندارند . ( 5 ) با ندارد . ( 6 ) اساس : جميدى . ( 7 ) اساس : قطبال . ( 8 ) اين بيت را مل ندارد . ( 9 ) با ندارد .
جغرافياى حافظ ابرو ( فارسى ) — صفحة 217 | عبد الله بن لطف الله الخوافي ( حافظ ابرو ) / صادق سجادى