منزل آرام نگرفت و امير شيخ ابو اسحاق را اجل دامنگير شد و از هر طرف كه خواست بيرون ] « 1 » رود نتوانست . چه لشكر در شهر ريخته بود و دروازهها ضبط نموده بودند . امير شيخ التجا به خانهء مولانا نظام الدّين اصيل كه مقتدا و شيخ الاسلام عراق بود برد و مخفى « 2 » گشت . شاه سلطان چون در اصفهان قرار گرفت و جمعى از لشكريان كه به تكاميشى اطراف فرستاده بود باز آمدند و از هيچ طرف نشان امير شيخ نيافت دانست كه امير از شهر بيرون نرفته است . جواسيس را به تفحّص احوال او بر گماشت . مولانا نظام الدّين اعلام امير شيخ گردانيد كه در تفحّص و تجسّس مبالغت مىنمايند . امير شيخ گفت من اعتماد بر مردى شاه سلطان دارم كه حق نان و نمك من نگاه دارد ، شايد بود كه از بهر مصلحتى « 3 » اين جدّ مىنمايد . اين حكايت امير شيخ بنا بر آن مىگفت كه در شهور سنهء خمس و اربعين و سبعماية شاه سلطان در ميبد يكى را به ناحق بكشت . خون خواهان فرياد كردند و طلب قصاص نمودند . امير مبارز الدّين ، شاه سلطان را گرفته حكم به قصاص كرد . هر چند مادر شاه سلطان كه خواهر امير مبارز الدّين بود و پدرش شفاعت كردند مبذول نداشت ، « 4 » گفت يا رضاى خون خواهان حاصل كنيد يا قصاص كنند .
القصّه خون خواهان را راضى گردانيدند « 5 » و به بيست هزار دينار صلح كردند . شاه سلطان خلاص يافت امّا رنجيده از امير مبارز الدّين بگريخت و به شيراز رفت . امير شيخ ابو اسحاق چنان كه همّت او بود او را تربيت بسيار كرد ، از طبل و علم و خيمه و خرگاه ، اسباب سلطنت مهيّا گردانيد و كمر مرصّع بازين طلا و سيصد هزار دينار نقد « 6 » انعام فرمود . چون مدتى آنجا بود ، از پيش امير مبارز الدّين و پدر « 7 » و مادرش مكتوبات متعاقب مىرسيد كه مراجعت نمايد . شاه سلطان از شيراز گريخته متوجه يزد شد . امير شيخ لشكرى از عقب او بفرستاد و او را مقيّد گردانيده به شيراز آوردند . امير شيخ همان لحظه بند او برداشت و بهتر از آن تربيت كرد كه كرت اول ؛ و حكم فرمود كه هر كس بگويد كه شاه سلطان گريخته است « 8 » زبان او ببرند تا او را از آن سخن انفعالى نباشد . « 9 » بعد از مدتى
هامش
( 1 ) اين عبارت را با ندارد .
( 2 ) گ ، مل : مختفى .
( 3 ) گ : از بهر هر مصلحتى . با مصلحت .
( 4 ) گ ، مل : داشت .
( 5 ) با : كردند .
( 6 ) اساس : بعد .
( 7 ) اساس : پدرش .
( 8 ) با ، مل ندارد .
( 9 ) مل ندارد . بقيه نسخهها چنين است .