به عنايت پادشاه مخصوص آمد « 1 » و منصب پدر يافت و چهار سال ملازم بود . بعد از واقعهء اولجايتو سلطان به دار العباد يزد آمد و خواطر اكابر و اصاغر آن ديار به كمند ملاطفه صيد كرد و به دانهء اكرام و احسان در قيد آورد . و سيّد عضد الدّين كه حاكم و شحنهء فارس بود چون امور پادشاهى را مشاهده نمود خواست كه يه يزد آمده در موطن اصلى قرار گيرد .
امّا چون منشور مطلوب او به طغراء حكم پادشاه مرقوم نبود ، امير مبارز الدّين محمّد دست ردّ با سپر منع پيش او داشت . به آن رسيد كه در صحراى يزد صفها كشيدند و در مقام حرب شدند . سيد عضد الدّين قوت مقاومت در خود نديد فرار نمود و متوجه اردوى پادشاه شد و پيش سلطان ابو سعيد خان از امير مبارز « 2 » شكايت كرد . چون از حقيقت كار استفسار نموده آمد ، حكم به گناهكارى سيّد فرمودند و اين اول فتحى بود كه امير مبارز الدّين را ميسّر شد .
در اين اثنا امير كخيسرو بن امير محمود شاه اينجو به يزد آمد . اتابك حاجى شاه كه از اخلاف اتابكان آنجا « 3 » ، به فرط تهوّر و فتنه انگيزى ممتاز بود و امير كخيسرو نيز از اين نمد كلاهى داشت به حكم الحسنة عليهم الصم با هم عهد « 4 » مواخاتى بستند . در اين حال امير مبارز الدّين « 5 » محمد در ميبد بود و امير كخيسرو به آنجا رفته ، امير محمّد شرايط مهمان دارى به جاى آورد . امّا در يزد اتابك حاجى شاه را با نايب كخيسرو ، جهت پسرى كه ملازم نايب بود نزاع شده نايب به قتل آمد . امير كخيسرو را از استماع اين خبر سلسلهء انتقام در حركت آمده از امير محمّد معاونت [ طلبيد . امير محمّد فرمود كه به امداد و معاونت ] « 6 » قيام توان نمود . امّا چون سلطان بر سرير تخت متمكّن است بىفرمان او نيران قتال اشتعال دادن نتوان . امير كخيسرو [ بىامداد امير مبارز الدّين انتقام نمىتوانست كشيد ] . « 7 » مكتوبى در قلم آورد مضمون آنكه حاجى شاه به واسطهء اين حركت از دايرهء طاعت « 8 » سلطان خارج « 9 » شده و در زمرهء اهل عصيان داخل است و قتال با او واجب . جناب مبارزى تمسّك به دست آورده پاى در ركاب ظفر انتساب نهاد . اتابك خواست كه در
هامش
( 1 ) با ، گ : شد .
( 2 ) با ، گ : محمّد بيك .
( 3 ) مل ندارد .
( 4 ) با ندارد .
( 5 ) با ، گ ندارند .
( 6 ) اين عبارت را با ندارد .
( 7 ) اين عبارت را مل ندارد .
( 8 ) گ : طاقت .
( 9 ) مل : بيرون .