تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خمخانه وحدت ( فارسى ) — صفحة 107

مساهمون:

ص١٠٧
به خداى تعالى نزديك شود ، چون او از خدا دور است و سخن ساكمونى نمىشنود ، پادشاه را از متابعت او چه فايده ؟ هندوى مردارى كه در گلخنهاى مسلمانان صد هزار به از او هستند چه لايق آنست كه پادشاه او را تربيت كند . چون بخشى اين بشنيد گفت : چه چيز است كه من سخن ساكمونى را خلاف كردم بگو . گفتم : ساكمونى در نون ( نوم ) نگفته است كه : اگر پاى بر گياه تر نهند چنان كه خسته شود و راه آب‌خور آن شاخ دربند شود ، ميان آن‌كس و خدا راه دربند شود ، و اگر پاى بر گياه خشك نهد چنان كه شاخ گياه بشكند چون آن جزو از جزو ديگر جدا شود ميان او و خدا حجاب شود ؟ گفت : بلى نوشته است . گفتم : پس اينجا كه خرگاه تو زده‌اند چند شاخ گياه باشد كه غلامان تو بريده‌اند و از آنجا تا اينجا كه آمده چند شاخ گياه در زير قدم تو شكسته است . و ديگر نه ساكمونى گفته است كه : اگر خمر بر زمين ريزد و از آنجا گياه برآيد اگر اسبى از اين گياه بخورد هركس كه بر اسب نشيند مردود اين راه باشد . گفت ؛ آرى همچنين نوشته است . گفتم : تو اينجا كه نشستهء شكم شوم تو پر از خمر است تو چگونه بخشى باشى ؟ بعون حق تعالى آن بخشى خوار و ذليل گشت و خجل شد ، ديدم كه سخنهاى من در دل ارغون خان جاىگير شد . بعد از آن پادشاه با من گفت كه مىخواهم كه با من باشى كه مرا سخن تو خوش آمد . گفتم : نتوانم و ممكن نيست كه بيش از اين با شما بتوانم بود . بعد از آن باغچهء در آن نزديكى كه خاصهء او بود در آنجا رفت و مرا به خلوت طلبيد و دست من بگرفت و بر زمين نشست و مرا بنشاند و گفت : دريغ نباشد كه همچو تو كسى پى دين باطل كنى ؟ گفتم : دين باطل كدامست ؟ گفت : دين محمد . گفتم : معاذ الله دين حق دين محمد ( ص ) است گفت : نه تو اين ساعت گفتى كه در دين ساكمونى هركه گياهى خسته كند راه او دربند شود . آرى . گفت : محمد يسقى در ميان خلق نهاده است چنان كه مردمان بريختن خون رغبت كنند و كشتن آدمى از آن يسق او لازم مىآيد . نه باطل باشد ؟