با او التفات نمىكردم و عم من كه وزير او بود از بيرون خرگاه مشاهده مىكرد بترسيد و به اندرون خرگاه درآمد و به من گفت :
چرا سخن نمىگويى ؟ سر برآوردم و گفتم :
تو برو و بجاى خود بايست ! كه مرا از اينها فراغت است و بجز حق تعالى از هيچ آفريده بيم نيست .
ارغون در غضب شده برنجيد و گفت : برويد و بخشيان را بياوريد .
و بخشيان علما و اهل رياضت ايشانند . امراى بزرگ او كه اندرون خرگاه بودند چون تغير حال پادشاه را مشاهده كردند با من سخن سخت آغاز كردند كه تو از پيش ما گريختهء و تاجيكى ، چگونه اين چنين دليرى مىكنى ؟ ديگربار سر برآوردم و گفتم :
آنگاه كه با شما بودم بندهء شما بودم اكنون كه خداوند خود را بشناختم بشما نمىپردازم و از شما باك ندارم .
ناگاه بخشى « 1 » درآمد و من در مراقبه بودم ، پادشاه فرمود بخشى را كه : از او سؤالى كن . بخشى بخنديد و گفت : او كودكى است كه با ما بوده است چه مىداند كه از او سؤال كنم . امر كرد كه ؛ البته سؤال بكن . نزديك من آمد و پرسيد كه ؛ اينكه او علاء الدوله مىگويند و اشارت به تو مىكنند كدام عضو تست ؟ من زانوها برآوردم و گرد بنشستم و گفتم : اين مجموع منم .
بخشى متعجب شد ، چون ديدم كه با من بحث كرد و به جهت دين جواب مىبايد داد مصلحت چنان ديدم كه اول پادشاه را كه رنجيده است دلخوش كنم بعد از آن سخن گويم تا پادشاه بر طرف او نباشد . گفتم :
دل پادشاه آئينهء جهاننماى است اگر به انصاف بشنود من ثابت كنم كه اين هندو را كه چنين عزيز مىدارد هيچ نيست ، و دين ساكمونى ( بودائى ) كه با آن مىنازد نمىداند پيرو او نيست و پادشاه او را تربيت مىكند و پيروى مىكند به اميد آنكه دعايى براى او بكند و
هامش
( 1 ) - گويا از لغت مغولى « بغشى » كه معنى عالم و معلم را افاده مىكند مأخوذ است .