4 . ظاهر كلام محقّق خراسانى برداشت معناى فلسفى از قوّهء عاقله است ، و حال آن كه شأن قوّهء عاقله فقط ادراك است - چنانكه در شرح قوّهء عاقله و اشكال محقّق اصفهانى گذشت - و هيچگونه ميل و گرايشى در آن نيست . پس استناد التذاذ و اشمئزاز به عقل ، نسبتى مجازى است ، نه حقيقى ، و روشن است كه به وسيلهء يك معناى مجازى ، نمىتوان از حقيقت حسن و قبح پرده برگرفت .
5 . محقّق اصفهانى اشكال ديگرى بر اين تقرير وارد مىداند : « 1 » خوشايندى هر يك از قواى انسان به ادراك چيزى است كه تناسب و تلائم با آن قوّه دارد . مثلًا ، التذاذ حواس ظاهرى با تماس آنها حاصل مىشود ( بوى خوش ، صداى زيبا و . . . ) . التذاذ قوّهء عاقله نيز در ارتباط با اشياى مناسب آن است . پس التذاذ آن به ادراك است ، و هر قدر ادراك بيشتر باشد التذاذ قوىتر است و تألّم آن به فقدان ادراكات است . بنا بر اين ، اگر نيروى عقل ، عدل و ظلم را درك كرد ، اين ادراك نه تنها نقص آن نيست ، بلكه كمال قوّهء عاقله نيز هست .
6 . چنانكه ذكر شد ، قوّهء عاقله داراى كلى است ، نه جزيى . پس اگر منافرتى هم بيايد نسبت به ظلم كلى است ، نه مصاديق جزيى آن . اگر هم انقباض يا انبساطى در اينگونه امور جزيى داشته باشد ، به بركت ساير قواى نفس است ، نه قوّهء عاقله . از سوى ديگر ، اگر قلمرو فعاليت عقل فقط امور كلى باشد ، ديگر نمىتوان بر امور جزيى اقامهء برهان كرد ، و حال آن كه بسيارى از حكماى اسلامى اقامهء برهان را بر آنها پذيرفتهاند . ديگر اين كه آيا علم به قضاياى كلى در دستيابى به كمالات و فضايل كافى است ؟ پاسخ منفى است ؛ زيرا در هر واقعهاى ، بايد تمام جوانبش را شناخت تا بتوان تشخيص داد كه اين واقعه صغراى كدامين كبراى عقل قرار مىگيرد .
هامش
( 1 ) . نهاية الدراية فى شرح الكفاية ، ج 3 ، ص 339 .