بوده و ياران طبرى گفتند عمر آدمى پيش از پايان رسيدن آن تمام مىشود بدين جهت طبرى آن را در سه هزار ورق تلخيص كرد . پس در حقيقت تفسيرى كه اكنون در دست ما قرار مىگيرد ، به مصداق « خيارا من خيار » مختصر و ملخّص شده است .
مصحح كتاب هم باز براى مختصرتر كردن از چاپ متن قرآن چشم پوشيده است و اين امر گرچه به ظاهر مناسب مىنمايد ولى اهل تحقيق آن را نمىپسندند زيرا مىخواهند دريابند كه آيا طبرى كه در تفسير خود متكى به گذشتگانى مانند ابن عباس و سعيد بن جبير و مجاهد و قتاده و حسن بصرى و عكرمه و ضحاك بن مزاحم و . . . بوده و به كسانىكه متهم و مظنون بودهاند مانند محمّد بن سائب كلبى و مقاتل بن سليمان و محمّد ابن عمر الواقدى توجّه نداشته 6 ، كدام قرائت را برگزيده و به كدام روايت عنايت داشته و از جهتى ديگر خواننده مىخواهد الفاظ پارسى را با الفاظ تازى قرآن تطبيق دهد و اين امر اگر در يك مجموعه باشد به سهولت نزديكتر است .
در ص 6 كتاب وفات محمّد بن جرير طبرى در سال 345 ياد شده در صورتى كه وفات طبرى بنا به نوشتهء مورخان در سال 310 است .
در ص 8 كتاب آمده كه عثمان دستور داد مصحف ابىّ بن كعب را آوردند و از آن نسخت برداشت و آنچه كه جز آن بود ، فرمان به سوختن آن داد . و حال آنكه عباس ابن الاشعث السجستانى اين امر را بدينگونه بيان مىكند : « هنگامىكه عثمان با اهل عراق در جنگ بود ، حذيفة بن اليمان دريافت كه عراقيان و شاميان با هم بر سر قرآن به ستيز برخاستهاند ، نزد عثمان آمد و گفت : اين امت را درياب پيش از آنكه همچون يهود و نصارى بر سر كتابشان اختلاف پيدا كنند . عثمان به سوى دختر عمر كس فرستاد كه صحفى را كه قرآن در آن مجموع است ، نزد او آورد . حفصه صحف را آورد و عثمان فرمان داد تا آن را در مصاحف نوشتند و صحف را به حفصه برگرداند . سپس به سپاهيان مسلمان دستور داد كه هر مصحفى كه با آن مصحف مخالفت دارد بسوزانند و درين زمان بود كه مصاحف در عراق سوخته شد . » 7
در ص 21 كتاب آمده كه عبد اللّه بن مقفع در زمان مهدى خليفهء عباسى مقتول گرديده ، و حال آنكه ابو جعفر منصور دوّمين خليفهء عباسى فرمان داد تا سفيان بن معاويه ابن مقفع را پارهپاره كند و در تنور افكند 8 و اين امر در سال 142 ق بوده و مهدى در سال
يادنامه طبرى ( فارسى ) — صفحة 739
مساهمون: جمعى از نويسندگان
ص٧٣٩