تخطي إلى المحتوى الرئيسي

يادنامه طبرى ( فارسى ) — صفحة 540

مساهمون:

ص٥٤٠
نسخه‌اى است به خط ثلث ، و نسخ آميخته ، و كاغذ سطبر خان بالغ ، و جدول قرمز و سرفصلهاى طلاى تشعيردار ، و اوراق آخر آن از بين رفته و تاريخ ندارد . ليكن از روى خط و رسم املا و مهرهايى كه در حواشى كتاب زده‌اند ، مىتوان حدسى قرين به يقين زد ، كه در حدود سال ششصدم تا هفتصد و پنجاهم هجرى ، نوشته شده است . اين كتاب ، با متن عربى ، از باقى نسخ بيشتر شباهت دارد ليكن افتاده زياد دارد و اگرچه مغلوط هم هست ، ولى همين مغلوط بودن آن مىرساند كه كاتب سعى داشته است عين عبارت نسخهء قديمى را كه در دست داشته محفوظ دارد ، و بنا به همين نظر غالبا عباراتى را عينا ضبط كرده كه به اندك توجه ، اصل عبارت روشن مىشود و با مقابله و مراجعه به عربى مىتوان صحت آن را دريافت . ما از روى اين نسخه ، كه ممسوخ اصل است ، مىفهميم كه نسخ بعدتر از آن چندبار بيشتر از آن مسخ شده است . از جمله درين كتاب عبارات و تركيبات و لغات كهنهء فارسى يافت مىشود ، كه در نسخهء مورخهء 834 و نسخهء مورخهء 999 ، و نسخ ديگر در همين حدود ، و نسخ بىتاريخ ديگر ، اثرى از آن عبارات و لغات نيست . منجمله در نسخهء قديم ، در وفدعاد كه به مكه آمده‌اند در موقعى كه « قيل » از خدا مىخواهد كه آنها را از خشكسالى رهايى بخشد ، گويد : « يا رب ما را به بارانى ارزانى دار و فراز و هامون تر كن ، و ما را اسير آب مكن » . و الف اسير آب به نظر مىرسد كه الف نفى پهلوى باشد ، به معنى نفى سيرابى يعنى عطش . و در ساير نسخ ، اين جمله به هيچ‌وجه ديده نمىشود . منجمله نسخهء آقاى نفيسى كه در 838 نوشته شده و از نسخ معتبره است ، گويد : « من براى حاجت آمده‌ام ، باران خواهم از بهر قوم خويش ، كه از تشنگى و گرسنگى هلاك شدند » . و باز در قصّهء يوسف ، جايى كه زليخا زنان را براى نمودن يوسف مهمان كرد ، گويد : « پس اين زنان گفتند : و حاش للّه ، بركست باد از اينكه مردم است ، مگر فرشته است گرامى بدين نيكويى » و در ساير نسخ لغت « بركست باد » كه از تركيبات لغويهء قديم و فردوسى و كسائى در شعر آورده‌اند نيست ، و همان حاش للّه را نوشته و « بركست باد » را رها كرده‌اند . چنان كه در نسخهء آقاى نفيسى ( 838 ) چنين است : « معاذ اللّه كه اين آدمى است . اين نيست مگر فرشتهء كريم بدين نيكويى » و جايى ديگر گويد : « آن سنگ بكفيد » . نسخه‌ها ، يكى گويد : « شق شد » . ديگرى
يادنامه طبرى ( فارسى ) — صفحة 540 | جمعى از نويسندگان