صفحات آن مىدرخشد - اشعارى كه شعراى درجهء صدم قرن يازدهم يا دوازدهم هجرى گفته باشند ديده شود .
من جمله در صفحهء 6 اصل كتاب ، مؤلف تاريخ سيستان در ضمن فضايل سيستان ، تحت فصلى به نام « حديث گورنگ » شرحى راجع به مناظرهء فردوسى و سلطان محمود نوشته ، كه در ساير منابع ديده نشده و قابل ذكر است . گويد :
« . . . و حديث رستم بر آن جمله است كه بو القاسم فردوسى شاهنامه به شعر كرد ، و بر نام سلطان محمود كرد ، و چندين روز همى برخواند . محمود گفت كه همهء شاهنامه خود هيچ نيست مگر حديث رستم ، و اندر سپاه من هزار مرد چون رستم است . بو القاسم گفت : زندگانى خداوند دراز باد ، ندانم تا اندر سپاه او چند مرد چون رستم باشد ، امّا اين دانم كه خداى تعالى خويشتن را هيچ بنده چون رستم ديگر نيافريد . اين بگفت و زمين بوسه كرد و برفت . ملك محمود ، وزير را گفت اين مردك مرا به تعريض دروغزن خواند . وزيرش گفت ببايد كشت . هرچند طلب كردند نيافتند . چون بگفت و رنج خويش ضايع كرد و برفت ، هيچ عطا نايافته تا به غربت فرمان يافت . . . »
در اينجا حاشيهنويس ، در جايى كه رادّهء « 1 » است ، رادّهء « 7 » گذاشته و در حاشيهء مقابل آن نوشته است :
و مىگفت :
سخن گفتم درست و زود رفتم * به عالم نيست مردى همچو رستم
و باز در صفحهء 26 نسخهء اصل ، تحت فصل « آتش كركوى » ، داستانى از افراسياب آورده كه از كيخسرو بگريخت و به هندوستان شد و از آنجا به سيستان باز آمد به زنهار رستم ، و او را به بنكوه فرود آوردند . و افراسياب آنجا به قلعه علف و غله گرد آورد ، و به جادويى كارى كرد ، كه دو فرسنگ از هر سو تاريك شد . كيخسرو خبر او بشنيد . آنجا آمد و دعا كرد . و ايزد تعالى روشنى پديد آورد - آنجا كه آتشگاه است - و تاريكى ناچيز شد . كيخسرو و رستم به پاى قلعه شدند و به منجنيق آتش انداختند ، و آن انبارها همه آتش گرفت و آن قلعه بسوخت و افراسياب از آنجا به جادويى بگريخت و ديگر كسان بسوختند و قلعه ويران شد .
باز حاشيهنويس در حاشيه آنجا كه رادّهء « 1 » گذاشته ، رادّه نهاده و مقابلش اين