بودند و اعتقاد داشتند كه زبان از ماهيتى منسجم و منطقى برخوردار است و اسطوره از ماهيتى به ظاهر نامنسجم و بىقاعده . اين گروه اسطوره را يكى از جنبههاى زبان ، و ليكن جنبهء منفى آن مىدانستند . ( نك . كاسيرر 27 - 28 و هيس 120 - 122 )
جيمز فريزر ( 1854 - 1941 ) ، نمايندهء مكتب تكاملى مردمشناسى كمبريج و نويسندهء كتاب برجسته و مشهور شاخهء زرين
) hguoB nedloG (
معتقد بود كه اسطورهها تبيينكنندهء آئينهاى ابتدائى هستند و در آغاز با آداب و مناسكى آميخته بودند كه بيشتر براى زايائى و بارآورى زمين برگزار مىشدند . مردم به هنگام انجام هر يك از آئينهاى شعيرهاى خود از اسطورهاى كه آن آئين را تبيين و توجيه مىكرد ، استفاده مىكردند . با گذشت زمان و دگرگون شدن شيوهء زندگى اجتماعى و فرهنگى آنها ، رفتهرفته اينگونه مناسك و شعاير منسوخ شدند ، و ليكن اسطورههاى توجيهكنندهء آنها در زبان و سنت شفاهى آنها بازماندند . ( نك .
rezarF
)
برانيسلاو مالينفسكى ( 1884 - 1942 ) ، پايهگذار مكتب كاركردگرائى ، اسطوره را يك واقعيت زنده در جامعههاى ابتدائى مىداند و مىگويد اسطوره در اجتماع با مردم همراه است و با آنها مىزيد . به نظر او اسطوره مانند داستانى كه امروز ما در يك « نوول » مىخوانيم ، نيست و طبيعت و ماهيت يك قصه را هم ندارد . اسطوره به اعتقاد حاملان آن واقعيتى است كه يكبار در دوران آغازين روى داده و تاكنون ادامه يافته تا بر جهان و انسان و سرنوشت انسان تأثير بگذارد . اسطوره براى انسان ابتدائى ( به تعبير مالينفسكى ، انسان وحشى ) همان چيزى معنى مىدهد كه داستان مقدس آفرينش ، و هبوط و رستگارى از راه قربانى شدن مسيح بر صليب ، براى يك مسيحى معتقد و متدين .
همانگونه كه داستانهاى مقدس ما در آئين و شعيرهء ما و در اخلاق ما زندگى مىكنند ، و بر ايمان ما نافذ و حكمفرمايند و رفتار ما را كنترل مىكنند ، همانگونه هم اسطورهها در زندگى مردم ابتدائى نقش گذارند .
مالينفسكى اسطوره را يك رمز و نماد نمىداند ، بلكه آن را بيانى مستقيم از موضوع و درونمايهء خود مىانگارد و مىنويسد : اسطوره تبيينى براى فرونشاندن علاقهء علمى نيست ، بلكه احياى روايتى از يك واقعيت آغازين است كه براى برآورده كردن خواستههاى ژرف دينى ، پويههاى اخلاقى ، قيدهاى اجتماعى ، تأكيدها و حتى نيازمنديهاى عملى نقل مىشود . اسطوره در فرهنگ ابتدائى يك كاركرد لازم الاجرا