مصلحت جويانه بود كه از جيب خود براى دين خدا مايه مىگذاشت و مىگفت :
كل آية تخالف ما عليهم اصحابنا فهى مؤوّلة او منسوخة و كل حديث كذالك فهو مؤوّل او منسوخ ! « 1 » آنچه كه به اشاره مورد ياد كرد قرار گرفت ، نمونههايى از واقعيت موجود و عينى برخورد و تعامل مسلمانان با قرار سترگ بود . اما آيا حقيقت همان بود كه رخ داد ؟ و بايسته همان بود كه انجام گرفت ؟ آيا متن و نص كتاب از آسمان فرود آمده بود تا انديشه را از كرسى فهم به زير كشاند و عقل را به انعزال نشاند ؟ يا آمده بود تا عقل را به تحكّم نشاند و خود پيرو انديشههاى مصلحت بين بشر گردد ؟
آيا قرآن همان بود كه الفاظ و عبارات ظاهرى آن دل مشغولى زبانها و قيل و قال مدرسهها باشد ؟ يا تمام چهره قرآن همان گوهر پنهان آن مىبود و براى رسيدن به آن ، مىبايست وجه رويين آن ( شريعت ) كنار نهاده شود ؟ يا اثبات عظمت كتاب خدا وامدار تكريم انسانها در پرتو تأويل و تطبيق آن بر دست مايههاى دانش محدود تجربى بود ؟
مبانى فهم كلام خدا
1 . اعتبار فهم انسانى از متون دينى
مگر جز اين بود كه قرآن پيام الهى به سوى بشر بود تا انسان آن را بخواند ، بفهمد ، و صبغهء مطلوب خدايى بگيرد ؟ آيا حاصل اين فكر جز آن بود كه دين الهى و پيام آسمانى فهم پذير است و آن فهم داراى ارزش و حجيت است ؟
هامش
( 1 ) - سخن ابو الحسن عبيد الله الكرخى رئيس علماى حنفى بغداد به نقل از ذهبى در التفسير و المفسرون ، ج 3 ، ص 100 .