تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ قرآن ( فارسى ) — صفحة 68

مساهمون:

ص٦٨
سخن ايستاد لختى به انديشه فرو رفت و گفت : « قدّوس ، قدّوس ! سوگند به كسى كه جان ورقه بدست او است ، اى خديجه ! اگر راست بگوئى ناموس اكبر كه روزى به سوى موسى مىآمد ، امروز به سوى او آمده و او پيامبر اين مردم است . پس به او بگو كه پايدار باشد » « 2 » . وقت ديگرى كه باز جوار و گوشه‌گيرى به پايان رسيده بود و يا در غير آن ، پيغمبر ( ص ) به طواف كعبه رفته بود . ورقه را نيز در آنجا ديد . ورقه از آنچه پيش آمده بود جويا شد و چون آگاه گرديد گفت : « سوگند به آنكه جانم به دست او است ، تو پيامبر اين مردمى . ناموس اكبر كه روزى به سوى موسى مىآمد ، اكنون به سوى تو روى آورده ، ترا تكذيب مىكنند . به تو آزار مىرسانند ، ترا از شهر خود بيرون مىكنند ، با تو جنگ مىكنند . اگر من آن روز زنده باشم خداى را يارى مىكنم ، چنان كه او داند » « 3 » . و يا چنان كه عايشه مىگويد ؛ او گفته : اين ناموسى است كه خداوند بر موسى مىفرستاد . اى كاش هنگامى كه كسانت ترا از شهر بيرون مىكنند ؟ ورقه پاسخ داد : « آرى ، هرگز مردى چون تو نيامد مگر اين كه قومش به دشمنى او كمر بستند . و اگر من روزگار ترا درك كنم ترا با تمام نيرو يارى كنم » . اما چندى نكشيد كه ورقه وفات يافت و فترت وحى پيش آمد « 4 » . مجموعهء اخبار نشان مىدهد كه ورقه وقتى اين خبر را شنيد با آشنائى كه با محمد امين ( ص ) داشت و او را از كودكى مىشناخت - چنان كه در كودكى وقتى محمد ( ص ) دايه‌اش را گم كرده بود او كودك را يافت و وقتى هم كه خديجه در ازدواجش با او مشورت كرد او به گرمى آن را تأييد كرد - خبر آمدن جبرئيل و آوردن وحى را پذيرفته و اميد آن داشته كه خود توفيق قبول را دريابد . در پاره‌اى از روايات به جاى ورقه ، سخن از غلام عتبة بن ربيعه به نام « عدّاس » اهل نينوا به ميان آمده كه پيرمردى گوش سنگين و راهب نصرانى بوده و چون
هامش
( 2 ) تفسير طبرى 30 : 162 بولاق ، ابن هشام 1 : 254 ، سيرهء حلبيّه 1 : 278 . ( 3 ) ابن هشام ، حلبيه ايضا ، تاريخ طبرى 2 : 206 ببعد چاپ اول مطبعهء حسينيّه . ( 4 ) بخارى : بدء الوحى 3 ، انبياء 21 در اينجا تعريف ناموس را دارد ، مسلم : ايمان حديث 252 - 258 ، ابن هشام : 1 : 254 ببعد ، مروج مسعودى 2 : 59 ، كامل ابن اثير 2 : 31 ، تاريخ الاسلام ذهبى 1 : 75 ، شرح صحيح قسطلانى 1 : 66 ، الاصابه 3 : 633 .
تاريخ قرآن ( فارسى ) — صفحة 68 | محمود راميار