تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ قرآن ( فارسى ) — صفحة 67

مساهمون:

ص٦٧
مدتى هموار شود . « او در انتظار نبود كه كتاب و وحى دريافت كند » ( 28 : 86 ) . حال ناگهان اين پيام الهى رسيده و بر دل او نشسته و آن را دريافت داشته است . اين مسؤوليت عظيم ، اين بار هدايت نسلها بر دوشش افتاده ، طبيعى است كه دچار نگرانى و اضطراب باشد . پس اگر هم چيزى بوده نگرانى خاطر و اضطراب درون است ، آن هم در برابر عظمت كارى كه در پيش بوده . افسوس ، احاديث رسيده ماهيّت اين شك و يا اضطراب را فاش نمىكنند . همينقدر مىگويند كه دردى از دل خود گشود و رمزى به خديجه زوجهء با وفاى خود باز گفت : نكند كه سحر و افسونى شده باشم . اما زن بافضيلت او را دلدارى داد كه هرگز ! خداى ترا وا نمىگذارد . . . در اين عبارات تاريخى ، جاى چون و چرا و جدلى نيست . نور خدا در دل خاندان محمدى تابيده و پيش از دعوت آشكار ، دل و جان محمد ( ص ) را نيرو مىبخشد . اما ترس موردى ندارد . احاديثى از اين ترس سخن گفته‌اند و كسانى هم سعى كرده‌اند كه از آن دفاع كنند و آن را توجيه نمايند « 3 » . اما واقع اين است كه تكليف الهى بوده كه بر شخص محمد ( ص ) بار شده و راهى جز انجام رسالت نبوده و ترس موردى نداشته است . اين تعبير اخبار درست نيست . نگرانى خاطر و عظمت بار رسالت قابل درك و احساس است ، ولى ترس را موردى نيست . اين حادثه در سحر روز دوشنبه هفدهم رمضان ، سيزده سال پيش از هجرت اتفاق افتاد .

ورقة بن نوفل

خديجه پسر عموى دانشمندى داشت بنام ورقه كه از جهتى خويش پيامبر ( ص ) هم شمرده مىشد « 1 » . يكسره نزد وى رفت و آنچه ديده و شنيده بود با وى در ميان نهاد . ورقه سخنان خديجه را سرتاسر با دقّت هر چه تمام‌تر گوش كرد و چون او از
هامش
( 3 ) ابن حجر 12 مورد براى توجيه اين ترس مىشمارد كه بيشتر در واقع توجيه حديث است . ( فتح البارى 1 : 27 حلبى ) و اگر آن را اضطراب و نگرانى بگيريم ديگر نيازى بدان توجيهات نمىماند . ( 1 ) پدر سوم ورقه يعنى عبد العزّى ، برادر مغيره عبد مناف پدر چهارم رسول اكرم بود . جدّ مشترك قصى بن كلاب مىشود . در خبرى هم كه عايشه نقل مىكند : خديجه رسول اكرم را برادر زادهء ورقه مىنامد . و اين يا از راه احترام است و يا اينكه اشاره به يك چنين نسبتى است . ( الروض 2 : 414 ) .